دمي با ستارگان موسيقي راك
انسان را بگو كجا و چه وقت در پي لذت خويش
نيست تا همانجا همه چيزم را فداي انسانيت اش
كنم.
چند وقت پيش به يكي از دوستان فيلم عميق و فلسفي اي معرفي شده بود و من هم براي مشاركت در اين تعمق فلسفي به تماشاي آن دعوت شدم. موضوع فيلم در مورد سير بوجود آمدن و رشد يك گروه موسيقي راك بود. هر چقدر به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم نام فيلم را بخاطر بياورم و اين شايد بنا به گفته فرويد از عدم توانايي من در پيدا كردن ارتباط معنايي بين عناصر اين فيلم نشات مي گيرد. ولي اگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم كه هر چه بر تعداد سكانس هاي اين فيلم اضافه مي شد بر مقدار بي ارتباطي عناصر مختلف بيشتر افزوده مي شد.
مي دانم كه سالهاست در مملكت ما گوش دادن به موسيقي راك بصورت يكي از الزامات روشنفكري در بين جوانان و حتي افراد مسن و جا افتاده در آمده است و فرض تلقي مي شود. در حقيقت يك ضلع مهم يا شايد اصلي ترين ضلع از يك چند ضلعي كه تعداد دقيق اضلاع آن را نمي دانم، ولي برخي از اضلاع ديگر آن را مي شناسم. مثلا كتاب خواندن به مقدار زياد، كافه رفتن، بحث فلسفي و بعضي آداب و منشهاي ديگر كه شايد ذكر آنها از روي ادب نباشد. در حقيقت خط كلفت قرمز جداكننده افراد روشنفكر از بقيه ]كه در اينجا كلمه بقيه را بايد با تاكيد و به معني هر آنچه كه ديگران و بقيه اهالي كره زمين را شامل مي شود معني كرد[.
به هر حال نمي دانم گوش دادن به موسيقي راك چه حكمتي دارد كه باعث مي شود شنونده يا نتواند به فرم هاي ديگر موسيقي گوش كند و يا اگر هم بخواهد نتواند به تعمق در گونه هاي ديگر موسيقي بپردازد. اين بيشتر از آنجا ريشه مي گيرد كه موسيقي راك حامل نوع خاصي از فرهنگ و نوعي از نگرش راديكال/رمانتيك به جهان است و با وجود ظاهر ساده متني و موسيقايي خود داراي لايه هاي پنهان مختلف و قابل تجزيه تحليل و بررسي است. و باز هم به هر حال موسيقي راك در جامعه ما مد است و از آنجا كه سر فصل اعتراض است براي طرفداران اش معني عصيان و نا آرامي روحي را دارد. و البته با آنكه اين گونه اعتراض در مفهوم پيش ساخته، وارداتي، سرگرم كننده، كلوني وار و در بسته آماده مصرف عرضه شده خود امري پيش پا افتاده و اين سالها تا حد زيادي تهوع آور است باز باعث نمي شود كه كيفيت يك اعتراض واقعي را كه اين روزها شاهدش بوديم دست كم بگيريم. همانقدر كه براي اين اعتراض واقعي ارزش زيادي قائلم از علاقه اصلي خودم كه بازي با مدارهاي برنامه ريزي شده در مقام يك توجه زيرساختي، فرسايشي و فرازماني باشد خارج نمي شوم. ور رفتن با يك مغز برنامه ريزي شده و بازي با سيمها و مدارهاي آن لذتي آني و پي بردن به هدف و ماهيت برنامه ريز نه يك لذت صرف كه دستاوردي به بهاي جان ايكـاروس دارد. ما با سوژه درگيريم، از سوژه و عكس العمل هايش مي آموزيم و با آن همراه و همدرد مي شويم تا به كمك همديگر از وضعيت سوژگي خلاصي پيدا كنيم.
اين اواخر به يكي دو تاليف غربي در مورد تحليل فرهنگ عامه برخوردم كه قسمت مهمي را به موسيقي عامه يا پاپ اختصاص داده بودند و تعابير و برداشت هايي ذهني در مورد جدايي موسيقي راك از عوام زدگي ارائه كرده بودند كه بنظر مبهم مي آمد. نمي دانم مؤلفين اين آثار واقعا به نوشته هاي خود ايمان دارند و يا اينكه تحت تاثير غلبه كمپاني هاي فرهنگ سازي حاكم بر اذهان توده ها دچار رعب و ترس، كرنش و يا خود سانسوري شده اند. از آنجا كه اين روزها خود موسيقي راك بخصوص در اروپا و آمريكا و بتبع آن در كشورهاي مقلد جهان سومي بيش از پيش تبديل به موسيقي عامه شده است، يا بايد نويسندگان اين كتابها در دوران قبل از دهه شصت ميلادي گير كرده باشند و يا اينكه در فهم معناي واژه هاي عام و خاص دچار سردرگمي و التقاط شده باشند. خواننده داخلي بايد از آسيب پنهاني كه در وحي منزل انگاشتن اين نوشته ها و يا اصولا هر متن ديگري نهفته است پرهيز كند؛ واكنشي كه از ساده ترين الفباي آگاهي ست و متاسفانه به آن توجهي نمي شود. به اختصار بايد بگويم كه نوع خاصي از رمانتيسم و تفريح اساس و وجه مشترك گرايش به موسيقي پاپ و راك است. و با اينكه اساس اين دو گرايش از نوعي آسانگيري مايه مي گيرد بخشي از توده تصميم به ايدئولوژيزه كردن اين فرايند آسانگيري نموده و راه خود را با انتخاب موسيقي راك بعنوان نوعي از دغدغه از همنوع خود جدا مي سازد. در حقيقت طبقه متوسط تـفـريـح را در درون خود طي يك فرايند معكوس سازي به نحوي ظاهري به عاملي ضد خود تبديل و نهادينه و دست آخر براي ايجاد نوعي از تفاوت در ميان همان طبقه صادر مي كند. اين نحوه موضع گيري به تبارشناسي طبقه متوسط و تمناي نهفته او براي دستيابي غير مستقيم و بي دردسر به وضعيتي مطلوب تر چه از لحاظ شهرت و چه از لحاظ كيفيت زندگي باز مي گردد.
از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است پس به قضيه فيلم باز مي گرديم. پيش از آن بايد بگويم كه فيلم بطور عمدي سياه و سفيد فيلمبرداري شده بود تا تداعي كننده سالهاي شصت ميلادي باشد. و اما خلاصه فيلم:
..داستان از دوستي دو جوان شروع شد. يكي از آنها يك آدم معمولي و خنگ و ديگري آدم عميق و تنهايي بود كه در كنج عزلت خود روي تختخواب دراز مي كشيد و شعر مي گفت! پدر اين دومي از آن انگلوساكسون هاي منضبط و ديسيپليني بود كه هميشه هم در حال روزنامه خواندن بود( چيزي شبيه فضاي دِ-وال پينك فلويد(. مادر خانه غذا درست مي كرد و كارش بيشتر اين بود كه پسرش را مدام براي صرف غذا صدا بزند. اين كار مادر تمركز پسر را كه هميشه مشغول شعر گفتن با صداي بلند بود از بين مي برد و عصبي اش مي كرد. وقتي هم كه از اتاق بيرون مي آمد با منظره پدري روزنامه به دست روبرو مي شد. تمام اين اتفاقات ديو عصيان را در پسر بيدار و بيدارتر مي كرد. يك روز اولي خواست كه نامزدش را به دومي معرفي كند براي همين هر دو به منزل خانواده دختر رفتند. اما دومي به اولي نامردي و خيانت كرد و پنهاني با دختر ازدواج كرد و بعد هم با هم فرار كردند. (ديگر اولي را نديديم، گويا بيچاره نقشش فقط انجام مسئله مربوطه براي دومي بوده). بالاخره دومي يك گروه موسيقي راك تاسيس كرد و خيلي معروف شد. بعدها يك مجري تلويزيون پيدا شد و براي اينكه پسر معترض و گروه مشهورش را به تلويزيون ببرد با او قرارداد بست. اما بعدها معلوم شد كه اين مجري تلويزيون يك سوء استفاده چي بوده است. او كت و شلوارمي پوشيد و وقتي كه اعضاي گروه فهميدند از آنها سوء استفاده شده در يك كافه به او فحش هاي خيلي ركيكي دادند. هرچند كه اين اتفاقات باعث نشد كه از شهرت گروه كاسته شود اما پسر از گروه جدا شد و تصميم گرفت به كودكان استثنايي كمك كند و بهمين خاطر شهرتش در ميان جوانان چندين برابر شد. با اينكه يك بار هم زنش از او رنجيده بود دوباره روابط خوبي با هم پيدا كردند و ...پايان.
بعضي از موضوعات فيلم به شكلهاي مختلف ده پانزده دفعه تكرار شد كه من از تكرار دوباره آنها اجتناب كردم. اما يك سؤال بزرگ و حل ناشدني در مورد اين فيلم هنوز برايم باقي مانده است. يعني تا همين امروز هم واقعا نفهميده ام كه قصد كارگردان از ساخت چنين فيلمي تمسخر اين گروه موسيقي بوده يا اينكه يك چيز مضحك با دقتي وصف ناپذير به تصوير كشيده شده است. از طرفي برخي كدهاي فيلم خيلي جالب بود و نشان مي داد كه فرهنگ حاكم بر قشر به اصطلاح روشنفكري كافه اي ] با طبقه روشنفكر واقعي جامعه اشتباه نشود [ از چه نوع نمونه هايي الگو مي گيرد. بعنوان مثال دقت كرده بودم كه در ميان اين طيف براي جذب و بهره برداري از بانوان از كلك هايي مثل اظهارعلاقمندي به سراي سالمندان، گورستان در نقش عامل يادآوري كننده پوچي جهان!، دنياي پر رمز و راز كودكان (بعنوان كساني كه از بزرگسالان بيشتر مي فهمند!) و كودكان استثنايي و غيره و غيره استفاده مي شود ولي بهيچ وجه تصور نمي كردم كه حتي اين مورد هم يك نمونه خارجي داشته باشد.
احتمال دارد كه تفاسير بيشماري بر عمق فلسفه نهفته در اين فيلم از سوي علاقمندان آن نوشته شده باشد بخصوص كه سياه و سفيد بودن هر فيلم يا تصويري دليل بر فلسفي بودن آن انگاشته مي شود! نمي دانم.. در هر حال آشنايي با يكي ديگر از ستارگان موسيقي راك براي من خالي از لطف نبود.