و اما مسابقه عكس فرش دستباف ايران...

هر از چندگاهي متوجه مي شوم كه يك چيزهايي و يك جاهايي وجود دارند! مثل همين يكي دو سال پيش كه با وجود سكونت سي ساله ام در تهــــــــران متوجه شدم كه جايي به اسم "خانه هنرمندان" وجود دارد. چند وقت پيش هم متوجه شدم كه مهارتهايي هست كه مي توان از آنها استفاده هم كرد.
البته هنوز هم هرچقدر فكر مي كنم فلسفه اين اكتشافات دررشته كاري خودم را آنهم در شهري كه در آن زندگـي مي كنم متوجه نمي شوم. بعضـي وقتـها فكر مي كنم كه فلســـفه بسيـار پيچيده اي پشت اين جريـانـات است و احتمـالا بدليل اينكه پاي هرمسئله عقلاني و انساني اي در ساختار مسائل اجتماعي ما مي لنگد بايد پشت اين مسئله هم يك دليل معنوي و ماورائي اي وجود داشــته باشد. البته طبق معمول با مراجعه به سحر و جادو چيزي دستگيرم نمي شود و سعي مي كنم از همان عقلانيات ناقابل كمك بگيرم.
وقتيكه مقداري به مخيله ام فشار مي آورم به خاطر مي آورم كه انگار همين ده سال پيش بود كه جلو در تالار ــ رودكـي رژه مي رفتم و تبليغ بزرگ اجراي سـربـداران را فقط نگاه مي كردم و آن مبلغ ناقابل –به ناقابلي همـان عقلانيات- را نداشتيم و نمي توانستيم جور كنيم تا به ديدن موسيقي مورد علاقـه ام كه ميزان به ميـزان اش را حفـظ بودم برويم.اتفاقي كه بعدها چه افتاده باشد و چه نيافتاده باشد ديگرمن در مسيري نبودم تا چنين جرياناتي را دنبال كنم. شايد براي همين هم بود كه تا مدتها نمي دانستم آن كه سر چهارراه وليعصر است تالار رودكــــي است يا آن كه سر حافظ قرار دارد. بعدا هم تشخيص تالار رودكي از وحدت يكي از مقولات پيچيده و رياضياتي من شد كه با تمرين موفق شدم حل اش كنم. اما امروز هم فهميده ام كل جریان آنقدر هم خاص و جدی نیست که شناخت و تمـايز قائل بودن بين اين مكـانها مسئـله اي را حل كند.
بعضي وقتها هم فكر مي كنم به اين دليل كه تعدادي آدم همشـكل و هم ريخت و قيافه دور هم جمـع مي شوند و يك بساطي راه مي اندازند يا مكاني را بعنوان مقر گردهمايي براي تاييد خود انتخاب مي كنند يا مثلا اسم خودشـان را مي گذارند هنرمند و معمار و اديب و.. بيش از آنكه به كار آيد يا كمك كننده باشد خود تبديل به عامل مهمي بـراي عدم اطلاع رساني مي شود. زيرا با چرخيدن دور خود، هم شـائبه وجود و حضور احتمـالي افراد يا عقايد ديگــر را بيش از پيش منكـر مي شوند و هم دوري ها را تشديد مي كنند. اين يك آفت بزرگ است و هر چـقدر عـــده اي بيشتر داخل هم بلولند و دايره خود را محدود تر كنند و از سخـن گفتن با ديگـري بدليل هراس از نقـد شدن دوري كنند و بپرهيزند بر فساد و ركـود خود بيشتر دامن ميزنند و دست آخر با كولـه باري از توهمات و عصبيت ها و نا شنوايي ها نه با فشار عامل بيروني كه به گواه سرانجام هر جريـان نقـد نـاپذيري سقــوط خواهند كرد. بـهـترين مثال براي چنين تراژدي اي مثال خوردن تا لحظه تركيدن است.
اما شايد مهم ترين دليل من براي جدي نگرفتن رخدادها و جريانات -كه شايد هم درست نبوده- از اينجا نشات مـي گرفت كه، وقتي به افت كيفي و شيب تند نزولي يك جريان يكطرفه معتقد هستيد بتدريج عطـايش را به لقـايش مـي بخشيد. جرياناتي كه بيش از آنكه آگاهي و كيفيت را نشانه بروند صرفا در پـي گذران امـورات و تبليغـــــات خود هستند. الـبته شكـي نيست كه در اين ميان احتمـال وقـوع يك اتفاق خوب هم وجود دارد اما...
" شركت در مسابقه عكس فرش دستباف ايران " براي من موقعيتي بود تا احتمالا به خودم و ديگران اثبات كنم كه يك موجود اجتماعي هستم! و سنت شكنانه سعي دارم در يكي از اين جريانات هنري شركت كنم و به نوبه خودم سهيم شوم تا مبادا طبق معمول به بد بيني و انزوا طلبي متهم شوم.
اين تصميم را در حالي گرفتم كه از قبل با ديدن نام داوران اين مسابقه -كه البته ناصر تقوايي از آنــها مستثني ست- عاقبتِ آن را نه حدس كه به يقين تخمين زده بودم. با اينحال علاوه بر اينـكه بدنبال كسب جايزه اي هم نبودم پيش از آنكه در صدد اثبــــات جمع دوســتي ام باشم مي خواســتم از صحت و سقم افكار و نظراتم بيشترمطلع شوم. هرچند كه معتقد بودم آزمـوده را آزمـودن خطاست و ميان فناتيسـم و عقيده مبتني بر تجربه هم فاصله بسيار است.
به هر حال پس از مدتي انتظار داوران نتايج مسابقه را اعــلام كردند. قرار بود سه نفر بعنوان نفرات اول تا سوم و تعداد هشتاد عكس هم بعنوان عكس هاي برگزيده انتخــاب شوند. مسئولان مسابقه عكس ها را اعـــم از برندگان و برگـزيدگان روي سايت گذاشتند و... بله جهـــاني را در تحير انتخــاب هاي عجيب و غريب خود فرو گذاشتند. فكر مي كردم قاعـدتا بايد هر شركت كننده اي از خود پرسيده باشد كه آيا عكس يا عكس هايي بهتر از آنچه كه اينجا ديده مي شود وجـود نداشته است كه داوران دست به چنين گزينشي زده اند؟
حتي روزي كه براي ارسال عكس ها به محل مربوطه رفته بودم عكــس هاي بسيارخوبي ديدم و مطمئن بودم كه حداقل يكي دو تا از اين عكس ها اگر برنده هم نشوند مسلمــا جزو عــكس هاي برگزيده خواهند بود. اما بخـش عمـده عــكس هاي روي سـايت آنـقدر ضعيف بودند كه احتمالات مختلفي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. اگر در بدترين حالت ممكن شركت كنندگان از نتايج مسابقه رضايت دارند كه مسئله خود بخود و به خوبي و خوشي منتفي ست و فرد ناراضي بايد سرچشمه هاي لغزش را در خود جستجو كند. اگر هم شركت كنندگان نارضايتي خود را اعلام كرده اند كه صدايي شنيده نشده است. در حالت آخر هم شايد واهمه محروميت از شركت در مسابقات بعدي آنها را از ابراز هرگونه اعتراضي منصرف داشته است كه اگر چنين ذهنيتي در هنرمندان شكل گرفته باشد انصافا محافظه كاري تا به اين حد براي جامعه هنري ما مايه تاسف است...
داوران ديگر اين مسابقه را مي شناسم. اما برای من عجيب تر از همه اينها پذيرفتن داوري از سوي تقوايي بود. او سالها پيش از اين و در زمان ساخت فيلم كاغذ بي خط به رغم انگيزه هاي مثبت و نوآورانه خود تاوان آزمودن و وارد شدن به فضاهاي به زعم ديدگاه غالب جوان و نو، و بقول معروف جوانكي و فاقد انديشه را پرداخته است.
هنوز هم نمي توانم قبول كنم كه تقوايي با آگاهي از ماهيت چنين مسابقه اي داوري آن را پذيرفته باشد. چرا كه او هم فيلمساز قابلي ست و هم عكاسي توانا و به عمق جريانهاي اجتماعي و هنري اشراف دارد و جايگاه او فراتر از آنست كه بر چنين مسندي بنشيند. اميدوارم كه اگر قرار است سنت اين برنامه ها و مراسم يكسويه طبق روال گذشته ادامه پيدا كند تقوايي خود را از اين جريانات مبرا سازد و با حضور خود باعث مشروعيت بخشيدن به چنين برنامه هايي كه حاصلي جز سرخوردگي و نا اميدي هنرمندان با ذوق و توانمند ندارند نشود. اما اينكه چنين جرياناتي روزي به اصلاح خود بپردازند...