تبليغاتX
صبر و ظفر

علی رحیمیان

 

بنا به تقاضای بعضی از دوستان علاقمند فایل صوتی کامل قطعه پیروزی اولین اثر استاد علی رحیمیان رو آپلود کردم. این اثر هنوز منتشر نشده و حقوق معنوی اون متعلق به آقای رحیمیان هست، برای همین با کیفیتی متوسط در اختیار دوستان قرار می گیره. می توانید قطعه را از لینک زیر دانلود کنید:

 

... پیروزی ...

 

...شب در خون غلتيد  

روز از درون خون جوشيد

تا سر زد سپيده از بام خاور

شد سوگ اهريمن

زد خنده چهره ميهن...

.

.

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 

 

به بهانه انتشار ويژه نامه

"استاد مرتضي حنانه"

توسط مجله گزارش موسيقي

 مرتضي حنانه

آخرين شماره مجله گزارش موسيقي اختصاص داشت به مردي از جنس آينده، روحي مستولي بر غني ترين ارزشهاي همه دورانها.

دست گرم و زندگي بخش آقايان سروش رياضي، امیر آهنگ هاشمی و دکتر مهرداد یزدان پناه(*) و ديگر رهروان عاشق و دلسوز را مي فشارم كه موجبات انتشار اين گنجينه ارزشمند را براي دوستداران و علاقمندان هنرمند عاليقدر مرحوم مرتضي حنانه فراهم ساختند.  گنجينه اي بي نظير از آثار منتشر نشده استاد مرتضي حنانه بهمراه يك نسخه ارزشمند تصويري از آن بزرگوار كه براي علاقمندان و تشنگان ديدار حكم شربتي گوارا را در اين برهوت داشت.

بخصوص سه قطعه ارزشمند از موسيقي فيلم هزاردستان كه به سعي فرزند گرامي ايشان آقاي امير علي حنانه در اين ويژه نامه گنجانده شده است در آلبوم هزاردستان كه از سوي انتشارات ماهور منتشر گرديده وجود نداشت. به ياد دو مورد اجحافي كه در حق آن بزرگوار يكي پيش و ديگري پس از مرگ شد افتادم. اولي خود سريال كه در آن از بيش از سي درصد قطعات استفاده نشد و دوم انتشارات ماهور كه همان تعداد قطعات را هم منتشر نكرد و اينگونه بنظر مي رسد كه مبناي انتشار آثار بر اساس تناسب مجموع حجم آنها با حجم يك سي دي بوده است. از آنجا كه هزاردستان تقريبا آخرين اثر [ در حقيقت مجموعه آثار ] و حاصل و عصاره يك عمر تلاش فكري، تحقيقي و عملي آن مرحوم است و در پختگي كامل به تجسم و عينيت رسيده است، دو برخورد مذكور با چنين اثري، در برابر اذهان بيدار اجتماع امري صحيح و مسئوليت پذيرانه بنظر نمي رسد.

از آينده گفتم كه خود براستي مقدس ترين قبله گاه هر رهرو تنها و پيشرو ايست، و حنانه كه چه مستولي بود بر هر زمان.

لحظه، همزمان در دو ساحت متفاوت نمود پيدا مي كند. يكي بر تابعين خود و ديگري بر مستوليان بر خود. آنان كه بنده لحظه اند، دست و چشم و دهان به هر آنچه كه بر آنها امر شود دارند و آنها كه تجربه را از گذشته و افق را از آينده مي گيرند تاريخ سازانند و لاجرم مستوليان بر زمان. انسان در ابتداي مسير زندگي از درك كيفيات عاجز است و لذا بنده لحظه و هر آنچه كه بر او امر شود. و به تبع عقب نماندن از اتفاقات لحظه اي دغدغه اوست اما بتدريج كه پختگي حاصل مي شود – و اگر كه چنين شود – اخبار و امور لحظه اي در نظرش رنگ مي بازند و عصاره وماهيت واقعي پديده ها برايش در اولويت قرار مي گيرند.

مرتضي حنانه 

مثال عيني آن در موسيقي رهرو ايست كه بتدريج از اسارت تبليغات و آثار تاريخ مصرف دار فاصله مي گيرد و و نفس يك موسيقي ارزشمند برايش اهمیت پیدا می کند. در چنين نظرگاهي ديگر زمان ساخت يك قطعه موسيقي و الزاما جديد بودن آن بمعني درست بودن آن تلقي نمي شود، و اين خود كيفيت است كه مد نظر قرار مي گيرد. و صد البته كه بين اين مشكل پسندي و پوسيدگي فاصله بسيار است. پوسيدگي ذهن همان عدم توانايي در تشخيص است و نه عقب افتادن از قافله بندگان نظام هاي توليد مصنوعات سليقه اي و سلايق مصنوعي. و در چنين زمانه اي كه هر آنچه كه به گوش مي رسد از جنس بلوا و غوغاست، نشنيدن يا كمتر شنيدن و در محالات درست شنيدن خود هنري سترگ محسوب مي شود. چيزي همتاي ارزش يك لحظه سكوت در ازدحامي مشوش كننده، شمعي در يك دنيا تاريكي...و در يك كلام توجه و تمركزي دوباره در گذشته اي غني و ناشناخته در برابر "حالي" كه از شدت فقدان آراي متكي بر نفس فاقد هر گونه عنصر قابل تعمق و عرضه ايست.

مردم مشتاقانه چنگ در سطحي ترين و سخيف ترين توليدات سرمايه داري مي زنند و بسان بازيگري ناشي افسوس به گذشته اي مي خورند كه نه شناختي از آن دارند و نه تاب تحمل لحظه اي جست و جو و موشكافي در آن را.

در مثالي عيني تر در كشور ما، گرايش دوباره مردم به سازهاي سنتي، اركستر هاي ايراني تك صدايي و آلات بدوي موسيقي، نشان از عقبگردي مرتجعانه به سوي نوعي از موسيقي دارد كه براي شنيدن آن نيازی به زحمت و تعمق نيست. برخي موسيقيدان هاي سنتي با بهره گيري از اين فضاي مسموم، موسيقي چند صدايي را موسيقي اي مادي، مبتذل و در دسترس، و موسيقي تك صدايي و بدوي را عرفاني و دور از دسترس تبليغ مي كنند. امري كه نشان از يك دشمني آشكارا و از روي كج فهمي و سستي با علم و دستاورد هاي آن، آنهم در قرن كنوني و دوران تثبيت و برتري پايه هاي موسيقي چند صدايي دارد. كمي آنطرف تر هم شيفتگان و بندگان بي چون و چرا، آثار قريب به اتفاق پيش پا افتاده و فاقد هويت سرمايه داري غرب را فلسفي، ايدئولوژيك و مملو از دغدغه هاي مدرن بشري مي پندارند و توصيف مي كنند. اين دو گرايش سرد و دل ناچسب ريشه در يك سوء برداشت اوليه يعني عدم توانايي در درك نفس موسيقي و علم دارند و ازين رو هم ناگزير و بطريقي باور نكردني در يك نقطه به هم رسيده، با هم جمع شده و به آشتي مي رسند. علم را بدرستي فهميدن و با مصنوعات و ابزارهاي تفريحي حاصل از تكنولوژي اشتباه نگرفتن، تعمق را بدرستي درك كردن و فاصله نهادن ميان آن و (بدويت و خرافه هاي نوين)، هر دو گوهرهايي هستند كه در باتلاق اذهان نا متكي بر تحليل ماهيت واقعي پديده ها گم مي شوند و قابل دسترسي نيستند. همان اذهان اسير در لحظه و تبليغات، كه گوش به فرمان امر از بالا فرموده دارند. اين از يكطرف سر در تحجر و از سوي ديگردل در گرو بي بند و باري داشتن، نشان از حلقه اي مفقوده يعني فقدان يك نقطه تعادل دارد. اما نه نقطه تعادلي ما بين تحجر و افسارگسيختگي، كه (در معني راستين تعادل) حد فاصلي ميان تعمق و نو گرايي:

موسيقي اركسترال و چند صدايي ايراني يعني موسيقي اي كه روح و محتوايش ايراني/بشري و نحوه ارائه اش نوين – از سازهاي اركستر سمفونيك گرفته تا طيف هاي مختلف اصوات الكترونيك - و ساختار كلي اش بسيار فكر شده و منسجم باشد.

چنين موسيقي اي در بعد سمفونيك و در مواردي الكترونيك خود و در بالا ترين حد كيفي اش توسط آهنگسازان ايراني پيش از اين عرضه شده است، اما هنوز در اذهان مردم به دلايلي كه در بالا گفته شد بصورت همان حلقه مفقوده باقي مانده است.

تركيبي بديع از اصالت و نو گرايي؛

كوهي استوار كه  حنانه بي شك بر قله آن نشسته است؛

مرتضي حنانه

درين باب سخن بسيار است...اما در نظر من و پيرو آنچه كه فرض و مبنا قرار دادم حنانه فقط يك موسيقي نيست. فشردگي چگال ترين و پيچيده ترين دغدغه هاي روحي سكون ناپذير است كه بخشي از رسالت خود در قبال آينده بشري را در اصوات خلاصه كرده است. عصاره اي از رسالتي در آينده كه به زبان جبر امكانات زمان رمز نويسي شده است.

 

بخشي از قطعه سكانس پاياني هزاردستان ساخته استاد مرتضي حنانه؛

 

* در همین مطلب نام آقای امیر علی حنانه (که صرفا نقش یکی از مصاحبه شوندگان را بعهده داشتند) به اشتباه بعنوان یکی از همیاران اصلی در انتشار ویژه نامه استاد حنانه ذکر شده بود که به همین خاطر مراتب عذر خواهی ام را نسبت به مجریان اصلی این مهم که نامشان در بالا ذکر شده اعلام می کنم. 

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 

 

سرود پيروزي؛ بپاس آزادي

اولين ساخته علي رحيميان

• رهبر اركستر: حشمت سنجري

• سوليست: اسفنديار قره باغي

شعر: مجتبي كاشاني

علی رحیمیان

 

پيروزي؛

... سكوت شب فرا رسيده بود

سپاه شب به حيله بر نگاه آفتاب دوباره خائنانه چيره شد

شب سيه سپيده را به خون كشيد

بجز ستاره ها كسي ستيزه با سپاه شب نيافريد

تمام شب هماره از ستاره خون چكيد

 

پيروز اختران

با سپاه شب در افتادگان

تا سپيده همره عاشقان

در دل تيرگي همچنان

جلوه بر پهنه آسمان

 

آورده اي شب را تا سحر

در دست تو خورشيد شعله ور

فرخنده باد اين فتح و ظفر

شب بر سر آمد تا از در آمد

اين ناجي ميهن

 

شب در خون غلتيد  

روز از درون خون جوشيد

تا سر زد سپيده از بام خاور

شد سوگ اهريمن

زد خنده چهره ميهن

 

اي در ستيز شب

هم رزم و هم خطر

اي فاتح سحر

منشين ز پا دگر

اينك ملت

همصداي تو

همدوش تو

پا به پاي تو

از دل بر آور

پيغام شادي

بر بام آزادي

تا پيوسته پايد

بر ما خجسته

ايام آزادي

 

سكوت شب شكسته شد

سپيده از پناه سينه افق

دوباره فاتحانه سر كشيد

دوباره عاشقانه پر كشيد

سحر از انتهاي شب دميد

بجز ستاره ها كسي حماسه اي نيافريد

كسي دلاوري به شب نديد

 

پيروز اختران

با سپاه شب در افتادگان

تا سپيده همره عاشقان

در دل تيرگي همچنان

جلوه بر پهنه آسمان

 

فرخنده بر ما اين بال و پر

پرواز ما پيوسته بي خطر

فرزانگي ما را همسفر

شب بر سر آمد

تا از در آمد اين ناجي ميهن

 

شب در خون غلتيد  

روز از درون خون جوشيد

تا سر زد سپيده از بام خاور

شد سوگ اهريمن

زد خنده چهره ميهن

 

قطعه پیروزی

 

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 

 

دمي با ستارگان موسيقي راك

انسان را بگو كجا و چه وقت در پي لذت خويش

نيست تا همانجا همه چيزم را فداي انسانيت اش

كنم.

 

چند وقت پيش به يكي از دوستان فيلم عميق و فلسفي اي معرفي شده بود و من هم براي مشاركت در اين تعمق فلسفي به تماشاي آن دعوت شدم. موضوع فيلم در مورد سير بوجود آمدن و رشد يك گروه موسيقي راك بود. هر چقدر به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم نام فيلم را بخاطر بياورم و اين شايد بنا به گفته فرويد از عدم توانايي من در پيدا كردن ارتباط معنايي بين عناصر اين فيلم نشات مي گيرد. ولي اگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم كه هر چه بر تعداد سكانس هاي اين فيلم اضافه مي شد بر مقدار بي ارتباطي عناصر مختلف بيشتر افزوده مي شد.

مي دانم كه سالهاست در مملكت ما گوش دادن به موسيقي راك بصورت يكي از الزامات روشنفكري در بين جوانان و حتي افراد مسن و جا افتاده در آمده است و فرض تلقي مي شود. در حقيقت يك ضلع مهم يا شايد اصلي ترين ضلع از يك چند ضلعي كه تعداد دقيق اضلاع آن را نمي دانم، ولي برخي از اضلاع ديگر آن را مي شناسم. مثلا كتاب خواندن به مقدار زياد، كافه رفتن، بحث فلسفي و بعضي آداب و منشهاي ديگر كه شايد ذكر آنها از روي ادب نباشد. در حقيقت خط كلفت قرمز جداكننده افراد روشنفكر از بقيه ]كه در اينجا كلمه بقيه را بايد با تاكيد و به معني هر آنچه كه ديگران و بقيه اهالي كره زمين را شامل مي شود معني كرد[.

به هر حال نمي دانم گوش دادن به موسيقي راك چه حكمتي دارد كه باعث مي شود شنونده يا نتواند به فرم هاي ديگر موسيقي گوش كند و يا اگر هم بخواهد نتواند به تعمق در گونه هاي ديگر موسيقي بپردازد. اين بيشتر از آنجا ريشه مي گيرد كه موسيقي راك حامل نوع خاصي از فرهنگ و نوعي از نگرش راديكال/رمانتيك به جهان است و با وجود ظاهر ساده متني و موسيقايي خود داراي لايه هاي پنهان مختلف و قابل تجزيه تحليل و بررسي است. و باز هم به هر حال موسيقي راك در جامعه ما مد است و از آنجا كه سر فصل اعتراض است براي طرفداران اش معني عصيان و نا آرامي روحي را دارد. و البته با آنكه اين گونه اعتراض در مفهوم پيش ساخته، وارداتي، سرگرم كننده، كلوني وار و در بسته آماده مصرف عرضه شده خود امري پيش پا افتاده و اين سالها تا حد زيادي تهوع آور است باز باعث نمي شود كه كيفيت يك اعتراض واقعي را كه اين روزها شاهدش بوديم دست كم بگيريم. همانقدر كه براي اين اعتراض واقعي ارزش زيادي قائلم از علاقه اصلي خودم كه بازي با مدارهاي برنامه ريزي شده در مقام يك توجه زيرساختي، فرسايشي و فرازماني باشد خارج نمي شوم. ور رفتن با يك مغز برنامه ريزي شده و بازي با سيمها و مدارهاي آن لذتي آني و پي بردن به هدف و  ماهيت برنامه  ريز نه يك لذت صرف كه دستاوردي به بهاي جان ايكـاروس دارد. ما با سوژه درگيريم، از سوژه و عكس العمل هايش مي آموزيم و با آن همراه و همدرد مي شويم تا به كمك همديگر از وضعيت سوژگي خلاصي پيدا كنيم.

اين اواخر به يكي دو تاليف غربي در مورد تحليل فرهنگ عامه برخوردم كه قسمت مهمي را به موسيقي عامه يا پاپ اختصاص داده بودند و تعابير و برداشت هايي ذهني در مورد جدايي موسيقي راك از عوام زدگي ارائه كرده بودند كه بنظر مبهم مي آمد. نمي دانم مؤلفين اين آثار واقعا به نوشته هاي خود ايمان دارند و يا اينكه تحت تاثير غلبه كمپاني هاي فرهنگ سازي حاكم بر اذهان توده ها دچار رعب و ترس، كرنش و يا خود سانسوري شده اند. از آنجا كه اين روزها خود موسيقي راك بخصوص در اروپا و آمريكا و بتبع آن در كشورهاي مقلد جهان سومي بيش از پيش تبديل به موسيقي عامه شده است، يا بايد نويسندگان اين كتابها در دوران قبل از دهه شصت ميلادي گير كرده باشند و يا اينكه در فهم معناي واژه هاي عام و خاص دچار سردرگمي و التقاط شده باشند. خواننده داخلي بايد از آسيب پنهاني كه در وحي منزل انگاشتن اين نوشته ها و يا اصولا هر متن ديگري نهفته است پرهيز كند؛ واكنشي كه از ساده ترين الفباي آگاهي ست و متاسفانه به آن توجهي نمي شود. به اختصار بايد بگويم كه نوع خاصي از رمانتيسم و تفريح اساس و وجه مشترك گرايش به موسيقي پاپ و راك است. و با اينكه اساس اين دو گرايش از نوعي آسانگيري مايه مي گيرد بخشي از توده تصميم به ايدئولوژيزه كردن اين فرايند آسانگيري نموده و راه خود را با انتخاب موسيقي راك بعنوان نوعي از دغدغه از همنوع خود جدا مي سازد. در حقيقت طبقه متوسط  تـفـريـح را در درون خود طي يك فرايند معكوس سازي به نحوي ظاهري به عاملي ضد خود تبديل و نهادينه و دست آخر براي ايجاد نوعي از تفاوت در ميان همان طبقه صادر مي كند. اين نحوه موضع گيري به تبارشناسي طبقه متوسط و تمناي نهفته او براي دستيابي غير مستقيم و بي دردسر به وضعيتي مطلوب تر چه از لحاظ شهرت و چه از لحاظ كيفيت زندگي باز مي گردد.

از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است پس به قضيه فيلم باز مي گرديم. پيش از آن بايد بگويم كه فيلم بطور عمدي سياه و سفيد فيلمبرداري شده بود تا تداعي كننده سالهاي شصت ميلادي باشد. و اما خلاصه فيلم:

..داستان از دوستي دو جوان شروع شد. يكي از آنها يك آدم معمولي و خنگ و ديگري آدم عميق و تنهايي بود كه در كنج عزلت خود روي تختخواب دراز مي كشيد و شعر مي گفت! پدر اين دومي از آن انگلوساكسون هاي منضبط و ديسيپليني بود كه هميشه هم در حال روزنامه خواندن بود( چيزي شبيه فضاي دِ-وال پينك فلويد(. مادر خانه غذا درست مي كرد و كارش بيشتر اين بود كه پسرش را مدام براي صرف غذا صدا بزند. اين كار مادر تمركز پسر را كه هميشه مشغول شعر گفتن با صداي بلند بود از بين مي برد و عصبي اش مي كرد. وقتي هم كه از اتاق بيرون مي آمد با منظره پدري روزنامه به دست روبرو مي شد. تمام اين اتفاقات ديو عصيان را در پسر بيدار و بيدارتر مي كرد. يك روز اولي خواست كه نامزدش را به دومي معرفي كند براي همين هر دو به منزل خانواده دختر رفتند. اما دومي به اولي نامردي و خيانت كرد و پنهاني با دختر ازدواج كرد و بعد هم با هم فرار كردند. (ديگر اولي را نديديم، گويا بيچاره نقشش فقط انجام مسئله مربوطه براي دومي بوده). بالاخره دومي يك گروه موسيقي راك تاسيس كرد و خيلي معروف شد. بعدها يك مجري تلويزيون پيدا شد و براي اينكه پسر معترض و گروه مشهورش را به تلويزيون ببرد با او قرارداد بست. اما بعدها معلوم شد كه اين مجري تلويزيون يك سوء استفاده چي بوده است. او كت و شلوارمي پوشيد و وقتي كه اعضاي گروه فهميدند از آنها سوء استفاده شده در يك كافه به او فحش هاي خيلي ركيكي دادند. هرچند كه اين اتفاقات باعث نشد كه از شهرت گروه كاسته شود اما پسر از گروه جدا شد و تصميم گرفت به كودكان استثنايي كمك كند و بهمين خاطر شهرتش در ميان جوانان چندين برابر شد. با اينكه يك بار هم زنش از او رنجيده بود دوباره روابط خوبي با هم پيدا كردند و ...پايان.

بعضي از موضوعات فيلم به شكلهاي مختلف ده پانزده دفعه تكرار شد كه من از تكرار دوباره آنها اجتناب كردم. اما يك سؤال بزرگ و حل ناشدني در مورد اين فيلم هنوز برايم باقي مانده است. يعني تا همين امروز هم واقعا نفهميده ام كه قصد كارگردان از ساخت چنين فيلمي تمسخر اين گروه موسيقي بوده يا اينكه يك چيز مضحك با دقتي وصف ناپذير به تصوير كشيده شده است. از طرفي برخي كدهاي فيلم خيلي جالب بود و نشان مي داد كه فرهنگ حاكم بر قشر به اصطلاح روشنفكري كافه اي ] با طبقه روشنفكر واقعي جامعه اشتباه نشود [ از چه نوع نمونه هايي الگو مي گيرد. بعنوان مثال دقت كرده بودم كه در ميان اين طيف براي جذب و بهره برداري از بانوان از كلك هايي مثل اظهارعلاقمندي به سراي سالمندان، گورستان در نقش عامل يادآوري كننده پوچي جهان!، دنياي پر رمز و راز كودكان (بعنوان كساني كه از بزرگسالان بيشتر مي فهمند!) و كودكان استثنايي و غيره و غيره استفاده مي شود ولي بهيچ وجه تصور نمي كردم كه حتي اين مورد هم يك نمونه خارجي داشته باشد.

احتمال دارد كه تفاسير بيشماري بر عمق فلسفه نهفته در اين فيلم از سوي علاقمندان آن نوشته شده باشد بخصوص كه سياه و سفيد بودن هر فيلم يا تصويري دليل بر فلسفي بودن آن انگاشته مي شود! نمي دانم.. در هر حال آشنايي با يكي ديگر از ستارگان موسيقي راك براي من خالي از لطف نبود.

 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 

 

 

دو شب پيش اين قطعه بسيار ارزشمند را بهمراه يك كپي از پارتيتور"  روندو كاپريچيو " و يكي ديگر از آثار مرحوم مرتضي حنانه از دوست محقق و ارجمندم آقاي عليرضا ميرعلينقي دريافت كردم. از اين دوست عزيز و تمامي محققين محترم كه هر كدام به طريقي سعي در حفظ و نگهداري اين ميراث ملي دارند تشكر مي كنم.

" .. بخشی از روندو کاپریچیو .. "

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 

 

                                                 ماجراي من و اين پيك سحري

 

اواخر سال 86 بود كه با پيشنهاد آقای پورقناد يكي از دوستان محترم نوازنده سه تار كار ساخت يك قطعه براي سه تار و اركستر زهي رو روي تصنيف معروف پيك سحري اثر مهندس همايون خرّم شروع كردم. قرار بود كه سه تار به جاي صداي خواننده بنشينه و نوازنده هم تكنيك هاي جديدي براي سه تار استفاده كنه، همينطور تنظيم جديدي روي پيك سحري انجام بشه و ملودي ها و تمهيدات جديد اركستـري هم در حد مقدور به فضاي قطعه اضافه بشه...

 ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت   توسط عليرضا سيفي  | 
 

كجاييد اي شهيدان خدايي

كجاييد اي شهيدان خدايي

بلا جويان دشت كربلايي

 

كجاييد اي سبك روحان عاشق

پرنده تر ز مرغـــــان هوايي

....

شهيدان خدايي

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت   توسط عليرضا سيفي  |