اديب سينماي ايران!
«شعار و كليشه» و آنها او را رها نمي كنند؛
يادداشـتـي بـر "وقـتي همه خـوابيم" آخريـن ساختـه بيضـايـي

بيضايي طرفداران و مدافعين بسياري دارد. ما، بيضايي را از طريق تبليغات همين طرفداران و مدافعينْ شخصيتي شناخته ايم نخبه و معترض؛ شخصيتي كه هميشه بر خلاف جهت آب شنا مي كند! و با اينكه اجازه فيلم ساختن ندارد هر چند سال يك بار فيلمي هم مي سازد كه مثل خيلي فيلم هاي ديگر با اكران آن مخالفت مي شود. ولي دست آخر هم اكران جانانه اي مي شود، هم تبليغات گسترده اي و هم استقبال جانانه تري. و آن را دوستي از سوپر ماركت! خريداري مي كند و ...
در جامعه هنري ايران كه خود بخشي از طبقه متوسط است اصولا جريانهايي جذب و از آنها بت سازي مي شود كه نمودي بسيار افراطي، شعاري و كليشه اي داشته باشند. امري كه به آسيب شناسي طبقه متوسط در ايران باز مي گردد. و بر همين اساس هم تعبير و برداشت اين طبقه از نخبه و نخبگي، جهت آب و خلاف جهت آب... همه و همه دستخوش تغيير و تحول ماهوي مي شود. شيوه تقسيم كار و نحوه ارتزاق مادي طبقه متوسط در نحوه تصميم گيري ها و انتخاب هاي اين طبقه همانند طبقات اجتماعي ديگر تاثير بسزايي دارد و در اين مورد خاص هم دليل هر گونه سطحي نگري، كم خواهي و كليشه دوستي را بايد بر مبناي ساختار اقتصادي حاكم بر همين طبقه جست و جو و ارزيابي كرد.
"وقتي همه خوابيم" برايند تمام تفكرات و برداشت هاي بخشي از طبقه متوسط يعني بخش عمده اي از جامعه هنري ايران است كه بنا به يك سري معيارهاي درون گروهيْ از خود برداشتي روشنفكرانه و متفكرانه دارد. شيوه فكر كردن بيضايي برآيند همين تصورات، و منش فكري اين قشر همزمان متاثر و تقویت کننده آن است.
به تعبيري واضح تر تفكري سهل انگارانه كه مطالعه و انجام برخي مراسم و آيين هاي روشنفكر نمايانه را بمعني متفكرانه زيستن و پيشروانه انديشيدن مي داند. برآيند چنين نظرياتي در روح و جسم "وقتي همه خوابيم" بوضوح جريان دارد. امري كه مدافعين اين جريان بهيچ وجه نخواهند پذيرفت و زير بار آن نخواهند رفت.
طبقه متوسط ايران به مقتضاي قوانين حاكم بر ساختار خود و بصورتي نا خودآگاه در پي رسيدن به طبقه بالايي يعني طبقه ثروتمند است و فرايند هاي حاكم بر شيوه ارتزاق و در حقيقت ناكامي هاي مادي خود را از طريق ابزاري كه در دست دارد به هر نحو توجيه و تفسير مي كند.
طبقات اجتماعي زماني مي توانند به آزادي واقعي در فكر و انديشه، و حاكميت آن بر زندگي خويش دست يابند كه " نفس آزادي و رهايي از قوانين حاكم بر طبقه خود " را سرلوحه تمام امور قرار دهند. طبقه ثروتمند آزادي از بي رحمي و بي غيرتي، طبقه متوسط آزادي از تمناي ثروت و لودگي، و طبقه تهيدست آزادي از بند جبرگرايي و تقدير باوري را. در اين ميان موقعيت طبقه متوسط از تمامي طبقات ديگر حساس تر است و به اقتضاي آنچه كه برايش پيش آمده، بايد از فرصتي كه براي انديشيدن دارد نهايت استفاده را بعمل آورد. زيرا در غير اينصورت احتمال اينكه در دام بلاي دو طبقه بالايي و پاييني بيافتد بسيار زياد است. و همانطور كه نمود عيني آن را در جامعه مي بينيم اين امكان هست كه رفتارش به تركيبي از دريوزگي ثروت و توهم/خرافه پرستي بدل شود.
زمانيكه چنان طرز تفكري تصميم به ابتكار و بيان و توصيف پديده ها در قالب ابزاري چون هنر مي گيرد بسيار جزء نگر مي شود. همين تفكر جزء نگر است كه ريشه و علت عقب ماندگي ابزاري چون سينما را در جزئيات آن مي بيند. زيرا از درك عاملي چون سياست گذاري هاي نادرست و توام با سوء نيت سينماي ايران بعنوان يك كليتِ حاكمِ فاسدْ غافل و عاجز است. اما بايد پرسيد كه آيا هيچ معلول جزء نگري هست كه قادر به درك علت/كليت مسلط بر خويش باشد؟ آيا ابعاد پاييني قادر به درك ابعاد بالاتر خواهند بود؟ درست مثل طول و عرض كه هيچ تصوري از حجم و فضا نمي توانند داشته باشند؛
آيا فساد و حماقت يك تهيه كننده/بازيگر پولدار، يا مثلا استيلاي سينماي مبتذل و تجاري بر بخشي از ساختار سينماي ايران خود يك معلول و بخشي از فرايندي پيچيده تر و مسموم تر نيست؟ آيا بازار فيلم هاي به اصطلاح هنري/جشنواره اي كه با اهدافي بسيار پليدانه تر توليد مي شوند در اين ساختار فاسدْ بازاري بي رونق است؟
و آيا از يك نخبه! انتظار مي رود كه فقط نخاله ها و پسمانده ها را ببيند و نشان بدهد يا دستگاه توليد نخاله را؟ و اگر كه اصولا چنين امكاني وجود ندارد آيا سكوت كردنْ بر انحراف و به بيراهه كشاندن اذهان خفته از طريق نمايش ناشيانه معلولات مفلس و بدبخت رجحان ندارد؟
اگر بخواهيم از بحث هاي زير بنايي دور بشويم و صرفا زيبايي شناسانه به فيلم نگاه كنيم باز هم همان مشكلات هميشگي در كار وجود دارند. و شايد كه حل معضلات و مشكلات تكنيكي ذره اي از بار ظاهر ساده انگارانه فيلم مي كاست. بازيگران "وقتي همه خوابيم" طبق معمول همه نا بازيگرند و تنها بازيگران حرفه اي فيلم يعني حسين محب اهري و مجيد مظفري نقش هايي بسيار حاشيه اي دارند. در حقيقت بازيگران نقش هاي اصلي فيلم براي اصابت به هدف/آسيبي خشابگذاري شده اند كه خود بخش بسيار كوچكي از آن هستند. نمود عيني اين طنز تراژيك را در پلان هايي مي توان ديد كه بازيگراني كه رل نا بازيگران و آفت هاي سينماي ايران را بازي مي كنند، بدليل سادگي و صداقت بيشتر و در حاشيه كار بيضايي قرار گرفتن، نقش خود را بسيار بهتر، پسنديده تر و شيرين تر از كاراكتر هاي اصلي فيلم يعني زن و مردي كه قرار است سر لوحه و اسطوره هنر و هنرمندي و بازيگري باشند ايفا مي كنند.
از طرف ديگر با اينكه بيضايي بعنوان يك اديب در سينما و تئاتر ايران شناخته شده است، گفتار فيلم هايش طبق روال هميشگي از گنگي و نارسايي رنج مي برد. نقيصه اي كه باز هم از سوي مدافعين او يك مزيت و پيچيدگي تلقي مي شود. از او انتظار مي رفت كه حداقل در اين فيلم، در اين سن و بحكم پختگي از ادبيات پخته تر، صحيح تر و غير مستقيم تري استفاده كند. هر چند كه بنظر مي رسد اين ضعف دو چندان هم شده است. آيا نبايد حاصل سالها كتاب خواني [ و اگر نگوييم كتاب بازي ] ، نشانه شناسي خواني [ و اگر نگوييم نشانه بازي ]، ادعاي چند لايه اي فكر كردن و هزار و يك عنصر تبليغي ديگر، چيزي بيش از اين باشد؟ چيزي بيشتر از اين گفتارهاي سطحي و بيروني كه از شدت عرياني به سر و صورت بيننده پرتاب مي شوند و روح هر عقل اندك سليمي را آزرده و زخمي مي كنند؟ دست آويز هايي كه از طريق آنها همين مدافعين سالهاست كه از بيضايي تافته اي جدا بافته ساخته اند و بر سر فيلمسازان بي ادعاي سر در نقاب خاك كشيده و يا منزوي زده اند.
- تمامي اين مسائل در نهايت بيضايي و طرفدارانش را در قالب همان مثال هميشگي اطلاعات و آگاهي قرار مي دهد. اطلاعاتي كه تبديل به آگاهي نشده است...
...امري كه به هر نو آموز تازه كاري اين هشدار را مي دهد كه خروارها كتاب خواندن تا زمانيكه تحت فرايند فرسايشي تجزيه تحليل و آناليز قرار نگيرد علاوه بر اينكه بازدهي نخواهد داشت آنها را در گرداب مغرورانه حاصل از توهم آگاهي كه همانا اطلاعات صرفا بر روي هم تلمبار شده باشد فرو خواهد برد.
نقيصه ديگري كه بلحاظ تكنيكي بر ساختار تمام آثار پيشين بيضايي غلبه داشته است عدم وجود دكوپاژ صحيح و در حقيقت عدم وجود رابطه صحيح ميان پلان هاي فيلم هاي اوست. در "وقتي همه خوابيم" سعي شده تا با تمهيدات دكوپاژي اين نقيصه جبران شود. اما همين تمهيدات آنقدر صورت افراطي به خود مي گيرند كه مثل بقيه عناصر فيلم از پرده تصوير بيرون مي زنند.
بعنوان مثال، فيلمسازان براي ايجاد تنوع و تنفس دادن به بيننده و همينطور ورود غير مستقيم به فضاي اصلي يك پلان، تصوير را از يك شيء شروع مي كنند و بعد با حركت دوربين يا تعويض فوكوس به ما وقع يا فضاي بين كاراكتر ها مي رسند. در فيلم از اين تكنيك يا تكنيك قديمي زوم سريع بر روي سوژه (كه در ميان اهالي سينما به زوم هندي معروف است) آنقدر به كرات استفاده شده است كه خود بخود اين شائبه در ذهن مخاطب حرفه اي بوجود مي آيد كه انگار فيلمساز بتازگي با اين تكنيك ها آشنا شده است. اما از طرف ديگر در خيلي از صحنه ها كه حركت نرم و روان دوربين يك الزام تلقي مي شود، لرزش آن ملموس و آشكار است.
از فيلم چنين بر مي آيد كه سازنده بدنبال ارائه روايتي اكسپرسيونيستي از طرح خود است و تكنيك هاي عريان مذكور هم بنظر در راستاي تقويت اين نوع روايت طرح ريزي شده اند. اما هيچكدام از اين ايده ها بعلت خلاء محتوايي فيلم به موفقيت نمي رسند. زيرا اصولا شعار "من خوبم تو بدي" نمي تواند اساس خوب و مناسبي براي طرح ريزي و بوجود آوردن محتواي يك فيلم باشد. و اين را طرفداران نسبي گراي بيضايي كه خود را عاري از هرگونه تعصب مي دانند بيش از هر كس ديگري درك مي كنند كه در سينما دنياي سياه و سفيد ها به سر آمده است و تبحر فيلمساز در ارائه صادقانه، عيني و باور پذيرانه و بدور از داوري پديده ها و انسانهاست.
زمانيكه يك شعار كليشه اي اساس و مبناي يك فيلم باشد به محتوا نمي توان رسيد و تمام تكنيك ها و تمهيدات تصويري صورت هاله اي را پيدا خواهند كرد كه گرداگرد هسته اي از خلاء و پوچي را احاطه كرده است.
چنين برداشتي از مفهوم و محتوا كار بيضايي را به ناچار به آنجا مي رساند كه در سكانس نهايي براي وضوح بخشيدن به بيان ناقص و مغشوش فيلم و بدليل فقدان عناصر كافي و پخته در جهت هدف اصلي –نمايش ويران شدن سينما بدست افراد پولدار!- در يك پيام سمبليك، زن خوش تيپ زيباروي كلاه هنري (نقش اصلي فيلم كه اينجا استعاره از خود سينماست!) را توسط سه گانگستر شرور عينك دودي (كه دشمنان اصلي سينما باشند!) سلاخي مي كند. نظاره گر اين فاجعه/صحنه مصنوعي هم جوانان نا بازيگرتري هستند كه از قضا رل معتاد و نسل فنا شده را بازي مي كنند. اما لباس هاي نو، سر و وضع مرتب، گيس هاي افشان، بازي هاي مصنوعي و از همه عريان تر چشم هاي بشاش و آينه وار آنها تمام اين نقشه هاي سمبليك را نقش بر آب مي كند.
و طبق روال هميشگي حاصل همه اين تلاشها منجر به اين مي شود كه بيضايي نتواند پا از مرزهاي چهارراه ولي عصر، تئاتر شهر، كتابفروشي و كافه و كلاه هنري و اصولا هر عنصر سطحي و بيروني ديگري كه جاي تفكر واقعي را گرفته است فراتر بگذارد. دنيايي كه با وجود ادعاي گستردگي به يك چهارراه و حواشي آن محدود است و قصد دارد براي رسيدن به آرمان خود - سانتي مانتاليسم - از بزرگراهي به نام روشنفكري عبور كند.
به بهانه انتشار ويژه نامه
"استاد مرتضي حنانه"
توسط مجله گزارش موسيقي

آخرين شماره مجله گزارش موسيقي اختصاص داشت به مردي از جنس آينده، روحي مستولي بر غني ترين ارزشهاي همه دورانها.
دست گرم و زندگي بخش آقايان سروش رياضي، امیر آهنگ هاشمی و دکتر مهرداد یزدان پناه(*) و ديگر رهروان عاشق و دلسوز را مي فشارم كه موجبات انتشار اين گنجينه ارزشمند را براي دوستداران و علاقمندان هنرمند عاليقدر مرحوم مرتضي حنانه فراهم ساختند. گنجينه اي بي نظير از آثار منتشر نشده استاد مرتضي حنانه بهمراه يك نسخه ارزشمند تصويري از آن بزرگوار كه براي علاقمندان و تشنگان ديدار حكم شربتي گوارا را در اين برهوت داشت.
بخصوص سه قطعه ارزشمند از موسيقي فيلم هزاردستان كه به سعي فرزند گرامي ايشان آقاي امير علي حنانه در اين ويژه نامه گنجانده شده است در آلبوم هزاردستان كه از سوي انتشارات ماهور منتشر گرديده وجود نداشت. به ياد دو مورد اجحافي كه در حق آن بزرگوار يكي پيش و ديگري پس از مرگ شد افتادم. اولي خود سريال كه در آن از بيش از سي درصد قطعات استفاده نشد و دوم انتشارات ماهور كه همان تعداد قطعات را هم منتشر نكرد و اينگونه بنظر مي رسد كه مبناي انتشار آثار بر اساس تناسب مجموع حجم آنها با حجم يك سي دي بوده است. از آنجا كه هزاردستان تقريبا آخرين اثر [ در حقيقت مجموعه آثار ] و حاصل و عصاره يك عمر تلاش فكري، تحقيقي و عملي آن مرحوم است و در پختگي كامل به تجسم و عينيت رسيده است، دو برخورد مذكور با چنين اثري، در برابر اذهان بيدار اجتماع امري صحيح و مسئوليت پذيرانه بنظر نمي رسد.
از آينده گفتم كه خود براستي مقدس ترين قبله گاه هر رهرو تنها و پيشرو ايست، و حنانه كه چه مستولي بود بر هر زمان.
لحظه، همزمان در دو ساحت متفاوت نمود پيدا مي كند. يكي بر تابعين خود و ديگري بر مستوليان بر خود. آنان كه بنده لحظه اند، دست و چشم و دهان به هر آنچه كه بر آنها امر شود دارند و آنها كه تجربه را از گذشته و افق را از آينده مي گيرند تاريخ سازانند و لاجرم مستوليان بر زمان. انسان در ابتداي مسير زندگي از درك كيفيات عاجز است و لذا بنده لحظه و هر آنچه كه بر او امر شود. و به تبع عقب نماندن از اتفاقات لحظه اي دغدغه اوست اما بتدريج كه پختگي حاصل مي شود – و اگر كه چنين شود – اخبار و امور لحظه اي در نظرش رنگ مي بازند و عصاره وماهيت واقعي پديده ها برايش در اولويت قرار مي گيرند.
مثال عيني آن در موسيقي رهرو ايست كه بتدريج از اسارت تبليغات و آثار تاريخ مصرف دار فاصله مي گيرد و و نفس يك موسيقي ارزشمند برايش اهمیت پیدا می کند. در چنين نظرگاهي ديگر زمان ساخت يك قطعه موسيقي و الزاما جديد بودن آن بمعني درست بودن آن تلقي نمي شود، و اين خود كيفيت است كه مد نظر قرار مي گيرد. و صد البته كه بين اين مشكل پسندي و پوسيدگي فاصله بسيار است. پوسيدگي ذهن همان عدم توانايي در تشخيص است و نه عقب افتادن از قافله بندگان نظام هاي توليد مصنوعات سليقه اي و سلايق مصنوعي. و در چنين زمانه اي كه هر آنچه كه به گوش مي رسد از جنس بلوا و غوغاست، نشنيدن يا كمتر شنيدن و در محالات درست شنيدن خود هنري سترگ محسوب مي شود. چيزي همتاي ارزش يك لحظه سكوت در ازدحامي مشوش كننده، شمعي در يك دنيا تاريكي...و در يك كلام توجه و تمركزي دوباره در گذشته اي غني و ناشناخته در برابر "حالي" كه از شدت فقدان آراي متكي بر نفس فاقد هر گونه عنصر قابل تعمق و عرضه ايست.
مردم مشتاقانه چنگ در سطحي ترين و سخيف ترين توليدات سرمايه داري مي زنند و بسان بازيگري ناشي افسوس به گذشته اي مي خورند كه نه شناختي از آن دارند و نه تاب تحمل لحظه اي جست و جو و موشكافي در آن را.
در مثالي عيني تر در كشور ما، گرايش دوباره مردم به سازهاي سنتي، اركستر هاي ايراني تك صدايي و آلات بدوي موسيقي، نشان از عقبگردي مرتجعانه به سوي نوعي از موسيقي دارد كه براي شنيدن آن نيازی به زحمت و تعمق نيست. برخي موسيقيدان هاي سنتي با بهره گيري از اين فضاي مسموم، موسيقي چند صدايي را موسيقي اي مادي، مبتذل و در دسترس، و موسيقي تك صدايي و بدوي را عرفاني و دور از دسترس تبليغ مي كنند. امري كه نشان از يك دشمني آشكارا و از روي كج فهمي و سستي با علم و دستاورد هاي آن، آنهم در قرن كنوني و دوران تثبيت و برتري پايه هاي موسيقي چند صدايي دارد. كمي آنطرف تر هم شيفتگان و بندگان بي چون و چرا، آثار قريب به اتفاق پيش پا افتاده و فاقد هويت سرمايه داري غرب را فلسفي، ايدئولوژيك و مملو از دغدغه هاي مدرن بشري مي پندارند و توصيف مي كنند. اين دو گرايش سرد و دل ناچسب ريشه در يك سوء برداشت اوليه يعني عدم توانايي در درك نفس موسيقي و علم دارند و ازين رو هم ناگزير و بطريقي باور نكردني در يك نقطه به هم رسيده، با هم جمع شده و به آشتي مي رسند. علم را بدرستي فهميدن و با مصنوعات و ابزارهاي تفريحي حاصل از تكنولوژي اشتباه نگرفتن، تعمق را بدرستي درك كردن و فاصله نهادن ميان آن و (بدويت و خرافه هاي نوين)، هر دو گوهرهايي هستند كه در باتلاق اذهان نا متكي بر تحليل ماهيت واقعي پديده ها گم مي شوند و قابل دسترسي نيستند. همان اذهان اسير در لحظه و تبليغات، كه گوش به فرمان امر از بالا فرموده دارند. اين از يكطرف سر در تحجر و از سوي ديگردل در گرو بي بند و باري داشتن، نشان از حلقه اي مفقوده يعني فقدان يك نقطه تعادل دارد. اما نه نقطه تعادلي ما بين تحجر و افسارگسيختگي، كه (در معني راستين تعادل) حد فاصلي ميان تعمق و نو گرايي:
موسيقي اركسترال و چند صدايي ايراني يعني موسيقي اي كه روح و محتوايش ايراني/بشري و نحوه ارائه اش نوين – از سازهاي اركستر سمفونيك گرفته تا طيف هاي مختلف اصوات الكترونيك - و ساختار كلي اش بسيار فكر شده و منسجم باشد.
چنين موسيقي اي در بعد سمفونيك و در مواردي الكترونيك خود و در بالا ترين حد كيفي اش توسط آهنگسازان ايراني پيش از اين عرضه شده است، اما هنوز در اذهان مردم به دلايلي كه در بالا گفته شد بصورت همان حلقه مفقوده باقي مانده است.
تركيبي بديع از اصالت و نو گرايي؛
كوهي استوار كه حنانه بي شك بر قله آن نشسته است؛

درين باب سخن بسيار است...اما در نظر من و پيرو آنچه كه فرض و مبنا قرار دادم حنانه فقط يك موسيقي نيست. فشردگي چگال ترين و پيچيده ترين دغدغه هاي روحي سكون ناپذير است كه بخشي از رسالت خود در قبال آينده بشري را در اصوات خلاصه كرده است. عصاره اي از رسالتي در آينده كه به زبان جبر امكانات زمان رمز نويسي شده است.
• بخشي از قطعه سكانس پاياني هزاردستان ساخته استاد مرتضي حنانه؛
* در همین مطلب نام آقای امیر علی حنانه (که صرفا نقش یکی از مصاحبه شوندگان را بعهده داشتند) به اشتباه بعنوان یکی از همیاران اصلی در انتشار ویژه نامه استاد حنانه ذکر شده بود که به همین خاطر مراتب عذر خواهی ام را نسبت به مجریان اصلی این مهم که نامشان در بالا ذکر شده اعلام می کنم.
دمي با ستارگان موسيقي راك
انسان را بگو كجا و چه وقت در پي لذت خويش
نيست تا همانجا همه چيزم را فداي انسانيت اش
كنم.
چند وقت پيش به يكي از دوستان فيلم عميق و فلسفي اي معرفي شده بود و من هم براي مشاركت در اين تعمق فلسفي به تماشاي آن دعوت شدم. موضوع فيلم در مورد سير بوجود آمدن و رشد يك گروه موسيقي راك بود. هر چقدر به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم نام فيلم را بخاطر بياورم و اين شايد بنا به گفته فرويد از عدم توانايي من در پيدا كردن ارتباط معنايي بين عناصر اين فيلم نشات مي گيرد. ولي اگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم كه هر چه بر تعداد سكانس هاي اين فيلم اضافه مي شد بر مقدار بي ارتباطي عناصر مختلف بيشتر افزوده مي شد.
مي دانم كه سالهاست در مملكت ما گوش دادن به موسيقي راك بصورت يكي از الزامات روشنفكري در بين جوانان و حتي افراد مسن و جا افتاده در آمده است و فرض تلقي مي شود. در حقيقت يك ضلع مهم يا شايد اصلي ترين ضلع از يك چند ضلعي كه تعداد دقيق اضلاع آن را نمي دانم، ولي برخي از اضلاع ديگر آن را مي شناسم. مثلا كتاب خواندن به مقدار زياد، كافه رفتن، بحث فلسفي و بعضي آداب و منشهاي ديگر كه شايد ذكر آنها از روي ادب نباشد. در حقيقت خط كلفت قرمز جداكننده افراد روشنفكر از بقيه ]كه در اينجا كلمه بقيه را بايد با تاكيد و به معني هر آنچه كه ديگران و بقيه اهالي كره زمين را شامل مي شود معني كرد[.
به هر حال نمي دانم گوش دادن به موسيقي راك چه حكمتي دارد كه باعث مي شود شنونده يا نتواند به فرم هاي ديگر موسيقي گوش كند و يا اگر هم بخواهد نتواند به تعمق در گونه هاي ديگر موسيقي بپردازد. اين بيشتر از آنجا ريشه مي گيرد كه موسيقي راك حامل نوع خاصي از فرهنگ و نوعي از نگرش راديكال/رمانتيك به جهان است و با وجود ظاهر ساده متني و موسيقايي خود داراي لايه هاي پنهان مختلف و قابل تجزيه تحليل و بررسي است. و باز هم به هر حال موسيقي راك در جامعه ما مد است و از آنجا كه سر فصل اعتراض است براي طرفداران اش معني عصيان و نا آرامي روحي را دارد. و البته با آنكه اين گونه اعتراض در مفهوم پيش ساخته، وارداتي، سرگرم كننده، كلوني وار و در بسته آماده مصرف عرضه شده خود امري پيش پا افتاده و اين سالها تا حد زيادي تهوع آور است باز باعث نمي شود كه كيفيت يك اعتراض واقعي را كه اين روزها شاهدش بوديم دست كم بگيريم. همانقدر كه براي اين اعتراض واقعي ارزش زيادي قائلم از علاقه اصلي خودم كه بازي با مدارهاي برنامه ريزي شده در مقام يك توجه زيرساختي، فرسايشي و فرازماني باشد خارج نمي شوم. ور رفتن با يك مغز برنامه ريزي شده و بازي با سيمها و مدارهاي آن لذتي آني و پي بردن به هدف و ماهيت برنامه ريز نه يك لذت صرف كه دستاوردي به بهاي جان ايكـاروس دارد. ما با سوژه درگيريم، از سوژه و عكس العمل هايش مي آموزيم و با آن همراه و همدرد مي شويم تا به كمك همديگر از وضعيت سوژگي خلاصي پيدا كنيم.
اين اواخر به يكي دو تاليف غربي در مورد تحليل فرهنگ عامه برخوردم كه قسمت مهمي را به موسيقي عامه يا پاپ اختصاص داده بودند و تعابير و برداشت هايي ذهني در مورد جدايي موسيقي راك از عوام زدگي ارائه كرده بودند كه بنظر مبهم مي آمد. نمي دانم مؤلفين اين آثار واقعا به نوشته هاي خود ايمان دارند و يا اينكه تحت تاثير غلبه كمپاني هاي فرهنگ سازي حاكم بر اذهان توده ها دچار رعب و ترس، كرنش و يا خود سانسوري شده اند. از آنجا كه اين روزها خود موسيقي راك بخصوص در اروپا و آمريكا و بتبع آن در كشورهاي مقلد جهان سومي بيش از پيش تبديل به موسيقي عامه شده است، يا بايد نويسندگان اين كتابها در دوران قبل از دهه شصت ميلادي گير كرده باشند و يا اينكه در فهم معناي واژه هاي عام و خاص دچار سردرگمي و التقاط شده باشند. خواننده داخلي بايد از آسيب پنهاني كه در وحي منزل انگاشتن اين نوشته ها و يا اصولا هر متن ديگري نهفته است پرهيز كند؛ واكنشي كه از ساده ترين الفباي آگاهي ست و متاسفانه به آن توجهي نمي شود. به اختصار بايد بگويم كه نوع خاصي از رمانتيسم و تفريح اساس و وجه مشترك گرايش به موسيقي پاپ و راك است. و با اينكه اساس اين دو گرايش از نوعي آسانگيري مايه مي گيرد بخشي از توده تصميم به ايدئولوژيزه كردن اين فرايند آسانگيري نموده و راه خود را با انتخاب موسيقي راك بعنوان نوعي از دغدغه از همنوع خود جدا مي سازد. در حقيقت طبقه متوسط تـفـريـح را در درون خود طي يك فرايند معكوس سازي به نحوي ظاهري به عاملي ضد خود تبديل و نهادينه و دست آخر براي ايجاد نوعي از تفاوت در ميان همان طبقه صادر مي كند. اين نحوه موضع گيري به تبارشناسي طبقه متوسط و تمناي نهفته او براي دستيابي غير مستقيم و بي دردسر به وضعيتي مطلوب تر چه از لحاظ شهرت و چه از لحاظ كيفيت زندگي باز مي گردد.
از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است پس به قضيه فيلم باز مي گرديم. پيش از آن بايد بگويم كه فيلم بطور عمدي سياه و سفيد فيلمبرداري شده بود تا تداعي كننده سالهاي شصت ميلادي باشد. و اما خلاصه فيلم:
..داستان از دوستي دو جوان شروع شد. يكي از آنها يك آدم معمولي و خنگ و ديگري آدم عميق و تنهايي بود كه در كنج عزلت خود روي تختخواب دراز مي كشيد و شعر مي گفت! پدر اين دومي از آن انگلوساكسون هاي منضبط و ديسيپليني بود كه هميشه هم در حال روزنامه خواندن بود( چيزي شبيه فضاي دِ-وال پينك فلويد(. مادر خانه غذا درست مي كرد و كارش بيشتر اين بود كه پسرش را مدام براي صرف غذا صدا بزند. اين كار مادر تمركز پسر را كه هميشه مشغول شعر گفتن با صداي بلند بود از بين مي برد و عصبي اش مي كرد. وقتي هم كه از اتاق بيرون مي آمد با منظره پدري روزنامه به دست روبرو مي شد. تمام اين اتفاقات ديو عصيان را در پسر بيدار و بيدارتر مي كرد. يك روز اولي خواست كه نامزدش را به دومي معرفي كند براي همين هر دو به منزل خانواده دختر رفتند. اما دومي به اولي نامردي و خيانت كرد و پنهاني با دختر ازدواج كرد و بعد هم با هم فرار كردند. (ديگر اولي را نديديم، گويا بيچاره نقشش فقط انجام مسئله مربوطه براي دومي بوده). بالاخره دومي يك گروه موسيقي راك تاسيس كرد و خيلي معروف شد. بعدها يك مجري تلويزيون پيدا شد و براي اينكه پسر معترض و گروه مشهورش را به تلويزيون ببرد با او قرارداد بست. اما بعدها معلوم شد كه اين مجري تلويزيون يك سوء استفاده چي بوده است. او كت و شلوارمي پوشيد و وقتي كه اعضاي گروه فهميدند از آنها سوء استفاده شده در يك كافه به او فحش هاي خيلي ركيكي دادند. هرچند كه اين اتفاقات باعث نشد كه از شهرت گروه كاسته شود اما پسر از گروه جدا شد و تصميم گرفت به كودكان استثنايي كمك كند و بهمين خاطر شهرتش در ميان جوانان چندين برابر شد. با اينكه يك بار هم زنش از او رنجيده بود دوباره روابط خوبي با هم پيدا كردند و ...پايان.
بعضي از موضوعات فيلم به شكلهاي مختلف ده پانزده دفعه تكرار شد كه من از تكرار دوباره آنها اجتناب كردم. اما يك سؤال بزرگ و حل ناشدني در مورد اين فيلم هنوز برايم باقي مانده است. يعني تا همين امروز هم واقعا نفهميده ام كه قصد كارگردان از ساخت چنين فيلمي تمسخر اين گروه موسيقي بوده يا اينكه يك چيز مضحك با دقتي وصف ناپذير به تصوير كشيده شده است. از طرفي برخي كدهاي فيلم خيلي جالب بود و نشان مي داد كه فرهنگ حاكم بر قشر به اصطلاح روشنفكري كافه اي ] با طبقه روشنفكر واقعي جامعه اشتباه نشود [ از چه نوع نمونه هايي الگو مي گيرد. بعنوان مثال دقت كرده بودم كه در ميان اين طيف براي جذب و بهره برداري از بانوان از كلك هايي مثل اظهارعلاقمندي به سراي سالمندان، گورستان در نقش عامل يادآوري كننده پوچي جهان!، دنياي پر رمز و راز كودكان (بعنوان كساني كه از بزرگسالان بيشتر مي فهمند!) و كودكان استثنايي و غيره و غيره استفاده مي شود ولي بهيچ وجه تصور نمي كردم كه حتي اين مورد هم يك نمونه خارجي داشته باشد.
احتمال دارد كه تفاسير بيشماري بر عمق فلسفه نهفته در اين فيلم از سوي علاقمندان آن نوشته شده باشد بخصوص كه سياه و سفيد بودن هر فيلم يا تصويري دليل بر فلسفي بودن آن انگاشته مي شود! نمي دانم.. در هر حال آشنايي با يكي ديگر از ستارگان موسيقي راك براي من خالي از لطف نبود.
و اما مسابقه عكس فرش دستباف ايران...

هر از چندگاهي متوجه مي شوم كه يك چيزهايي و يك جاهايي وجود دارند! مثل همين يكي دو سال پيش كه با وجود سكونت سي ساله ام در تهــــــــران متوجه شدم كه جايي به اسم "خانه هنرمندان" وجود دارد. چند وقت پيش هم متوجه شدم كه مهارتهايي هست كه مي توان از آنها استفاده هم كرد.
البته هنوز هم هرچقدر فكر مي كنم فلسفه اين اكتشافات دررشته كاري خودم را آنهم در شهري كه در آن زندگـي مي كنم متوجه نمي شوم. بعضـي وقتـها فكر مي كنم كه فلســـفه بسيـار پيچيده اي پشت اين جريـانـات است و احتمـالا بدليل اينكه پاي هرمسئله عقلاني و انساني اي در ساختار مسائل اجتماعي ما مي لنگد بايد پشت اين مسئله هم يك دليل معنوي و ماورائي اي وجود داشــته باشد. البته طبق معمول با مراجعه به سحر و جادو چيزي دستگيرم نمي شود و سعي مي كنم از همان عقلانيات ناقابل كمك بگيرم.
وقتيكه مقداري به مخيله ام فشار مي آورم به خاطر مي آورم كه انگار همين ده سال پيش بود كه جلو در تالار ــ رودكـي رژه مي رفتم و تبليغ بزرگ اجراي سـربـداران را فقط نگاه مي كردم و آن مبلغ ناقابل –به ناقابلي همـان عقلانيات- را نداشتيم و نمي توانستيم جور كنيم تا به ديدن موسيقي مورد علاقـه ام كه ميزان به ميـزان اش را حفـظ بودم برويم.اتفاقي كه بعدها چه افتاده باشد و چه نيافتاده باشد ديگرمن در مسيري نبودم تا چنين جرياناتي را دنبال كنم. شايد براي همين هم بود كه تا مدتها نمي دانستم آن كه سر چهارراه وليعصر است تالار رودكــــي است يا آن كه سر حافظ قرار دارد. بعدا هم تشخيص تالار رودكي از وحدت يكي از مقولات پيچيده و رياضياتي من شد كه با تمرين موفق شدم حل اش كنم. اما امروز هم فهميده ام كل جریان آنقدر هم خاص و جدی نیست که شناخت و تمـايز قائل بودن بين اين مكـانها مسئـله اي را حل كند.
بعضي وقتها هم فكر مي كنم به اين دليل كه تعدادي آدم همشـكل و هم ريخت و قيافه دور هم جمـع مي شوند و يك بساطي راه مي اندازند يا مكاني را بعنوان مقر گردهمايي براي تاييد خود انتخاب مي كنند يا مثلا اسم خودشـان را مي گذارند هنرمند و معمار و اديب و.. بيش از آنكه به كار آيد يا كمك كننده باشد خود تبديل به عامل مهمي بـراي عدم اطلاع رساني مي شود. زيرا با چرخيدن دور خود، هم شـائبه وجود و حضور احتمـالي افراد يا عقايد ديگــر را بيش از پيش منكـر مي شوند و هم دوري ها را تشديد مي كنند. اين يك آفت بزرگ است و هر چـقدر عـــده اي بيشتر داخل هم بلولند و دايره خود را محدود تر كنند و از سخـن گفتن با ديگـري بدليل هراس از نقـد شدن دوري كنند و بپرهيزند بر فساد و ركـود خود بيشتر دامن ميزنند و دست آخر با كولـه باري از توهمات و عصبيت ها و نا شنوايي ها نه با فشار عامل بيروني كه به گواه سرانجام هر جريـان نقـد نـاپذيري سقــوط خواهند كرد. بـهـترين مثال براي چنين تراژدي اي مثال خوردن تا لحظه تركيدن است.
اما شايد مهم ترين دليل من براي جدي نگرفتن رخدادها و جريانات -كه شايد هم درست نبوده- از اينجا نشات مـي گرفت كه، وقتي به افت كيفي و شيب تند نزولي يك جريان يكطرفه معتقد هستيد بتدريج عطـايش را به لقـايش مـي بخشيد. جرياناتي كه بيش از آنكه آگاهي و كيفيت را نشانه بروند صرفا در پـي گذران امـورات و تبليغـــــات خود هستند. الـبته شكـي نيست كه در اين ميان احتمـال وقـوع يك اتفاق خوب هم وجود دارد اما...
" شركت در مسابقه عكس فرش دستباف ايران " براي من موقعيتي بود تا احتمالا به خودم و ديگران اثبات كنم كه يك موجود اجتماعي هستم! و سنت شكنانه سعي دارم در يكي از اين جريانات هنري شركت كنم و به نوبه خودم سهيم شوم تا مبادا طبق معمول به بد بيني و انزوا طلبي متهم شوم.
اين تصميم را در حالي گرفتم كه از قبل با ديدن نام داوران اين مسابقه -كه البته ناصر تقوايي از آنــها مستثني ست- عاقبتِ آن را نه حدس كه به يقين تخمين زده بودم. با اينحال علاوه بر اينـكه بدنبال كسب جايزه اي هم نبودم پيش از آنكه در صدد اثبــــات جمع دوســتي ام باشم مي خواســتم از صحت و سقم افكار و نظراتم بيشترمطلع شوم. هرچند كه معتقد بودم آزمـوده را آزمـودن خطاست و ميان فناتيسـم و عقيده مبتني بر تجربه هم فاصله بسيار است.
به هر حال پس از مدتي انتظار داوران نتايج مسابقه را اعــلام كردند. قرار بود سه نفر بعنوان نفرات اول تا سوم و تعداد هشتاد عكس هم بعنوان عكس هاي برگزيده انتخــاب شوند. مسئولان مسابقه عكس ها را اعـــم از برندگان و برگـزيدگان روي سايت گذاشتند و... بله جهـــاني را در تحير انتخــاب هاي عجيب و غريب خود فرو گذاشتند. فكر مي كردم قاعـدتا بايد هر شركت كننده اي از خود پرسيده باشد كه آيا عكس يا عكس هايي بهتر از آنچه كه اينجا ديده مي شود وجـود نداشته است كه داوران دست به چنين گزينشي زده اند؟
حتي روزي كه براي ارسال عكس ها به محل مربوطه رفته بودم عكــس هاي بسيارخوبي ديدم و مطمئن بودم كه حداقل يكي دو تا از اين عكس ها اگر برنده هم نشوند مسلمــا جزو عــكس هاي برگزيده خواهند بود. اما بخـش عمـده عــكس هاي روي سـايت آنـقدر ضعيف بودند كه احتمالات مختلفي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. اگر در بدترين حالت ممكن شركت كنندگان از نتايج مسابقه رضايت دارند كه مسئله خود بخود و به خوبي و خوشي منتفي ست و فرد ناراضي بايد سرچشمه هاي لغزش را در خود جستجو كند. اگر هم شركت كنندگان نارضايتي خود را اعلام كرده اند كه صدايي شنيده نشده است. در حالت آخر هم شايد واهمه محروميت از شركت در مسابقات بعدي آنها را از ابراز هرگونه اعتراضي منصرف داشته است كه اگر چنين ذهنيتي در هنرمندان شكل گرفته باشد انصافا محافظه كاري تا به اين حد براي جامعه هنري ما مايه تاسف است...
داوران ديگر اين مسابقه را مي شناسم. اما برای من عجيب تر از همه اينها پذيرفتن داوري از سوي تقوايي بود. او سالها پيش از اين و در زمان ساخت فيلم كاغذ بي خط به رغم انگيزه هاي مثبت و نوآورانه خود تاوان آزمودن و وارد شدن به فضاهاي به زعم ديدگاه غالب جوان و نو، و بقول معروف جوانكي و فاقد انديشه را پرداخته است.
هنوز هم نمي توانم قبول كنم كه تقوايي با آگاهي از ماهيت چنين مسابقه اي داوري آن را پذيرفته باشد. چرا كه او هم فيلمساز قابلي ست و هم عكاسي توانا و به عمق جريانهاي اجتماعي و هنري اشراف دارد و جايگاه او فراتر از آنست كه بر چنين مسندي بنشيند. اميدوارم كه اگر قرار است سنت اين برنامه ها و مراسم يكسويه طبق روال گذشته ادامه پيدا كند تقوايي خود را از اين جريانات مبرا سازد و با حضور خود باعث مشروعيت بخشيدن به چنين برنامه هايي كه حاصلي جز سرخوردگي و نا اميدي هنرمندان با ذوق و توانمند ندارند نشود. اما اينكه چنين جرياناتي روزي به اصلاح خود بپردازند...