دمي با ستارگان موسيقي راك
انسان را بگو كجا و چه وقت در پي لذت خويش
نيست تا همانجا همه چيزم را فداي انسانيت اش
كنم.
چند وقت پيش به يكي از دوستان فيلم عميق و فلسفي اي معرفي شده بود و من هم براي مشاركت در اين تعمق فلسفي به تماشاي آن دعوت شدم. موضوع فيلم در مورد سير بوجود آمدن و رشد يك گروه موسيقي راك بود. هر چقدر به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم نام فيلم را بخاطر بياورم و اين شايد بنا به گفته فرويد از عدم توانايي من در پيدا كردن ارتباط معنايي بين عناصر اين فيلم نشات مي گيرد. ولي اگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم كه هر چه بر تعداد سكانس هاي اين فيلم اضافه مي شد بر مقدار بي ارتباطي عناصر مختلف بيشتر افزوده مي شد.
مي دانم كه سالهاست در مملكت ما گوش دادن به موسيقي راك بصورت يكي از الزامات روشنفكري در بين جوانان و حتي افراد مسن و جا افتاده در آمده است و فرض تلقي مي شود. در حقيقت يك ضلع مهم يا شايد اصلي ترين ضلع از يك چند ضلعي كه تعداد دقيق اضلاع آن را نمي دانم، ولي برخي از اضلاع ديگر آن را مي شناسم. مثلا كتاب خواندن به مقدار زياد، كافه رفتن، بحث فلسفي و بعضي آداب و منشهاي ديگر كه شايد ذكر آنها از روي ادب نباشد. در حقيقت خط كلفت قرمز جداكننده افراد روشنفكر از بقيه ]كه در اينجا كلمه بقيه را بايد با تاكيد و به معني هر آنچه كه ديگران و بقيه اهالي كره زمين را شامل مي شود معني كرد[.
به هر حال نمي دانم گوش دادن به موسيقي راك چه حكمتي دارد كه باعث مي شود شنونده يا نتواند به فرم هاي ديگر موسيقي گوش كند و يا اگر هم بخواهد نتواند به تعمق در گونه هاي ديگر موسيقي بپردازد. اين بيشتر از آنجا ريشه مي گيرد كه موسيقي راك حامل نوع خاصي از فرهنگ و نوعي از نگرش راديكال/رمانتيك به جهان است و با وجود ظاهر ساده متني و موسيقايي خود داراي لايه هاي پنهان مختلف و قابل تجزيه تحليل و بررسي است. و باز هم به هر حال موسيقي راك در جامعه ما مد است و از آنجا كه سر فصل اعتراض است براي طرفداران اش معني عصيان و نا آرامي روحي را دارد. و البته با آنكه اين گونه اعتراض در مفهوم پيش ساخته، وارداتي، سرگرم كننده، كلوني وار و در بسته آماده مصرف عرضه شده خود امري پيش پا افتاده و اين سالها تا حد زيادي تهوع آور است باز باعث نمي شود كه كيفيت يك اعتراض واقعي را كه اين روزها شاهدش بوديم دست كم بگيريم. همانقدر كه براي اين اعتراض واقعي ارزش زيادي قائلم از علاقه اصلي خودم كه بازي با مدارهاي برنامه ريزي شده در مقام يك توجه زيرساختي، فرسايشي و فرازماني باشد خارج نمي شوم. ور رفتن با يك مغز برنامه ريزي شده و بازي با سيمها و مدارهاي آن لذتي آني و پي بردن به هدف و ماهيت برنامه ريز نه يك لذت صرف كه دستاوردي به بهاي جان ايكـاروس دارد. ما با سوژه درگيريم، از سوژه و عكس العمل هايش مي آموزيم و با آن همراه و همدرد مي شويم تا به كمك همديگر از وضعيت سوژگي خلاصي پيدا كنيم.
اين اواخر به يكي دو تاليف غربي در مورد تحليل فرهنگ عامه برخوردم كه قسمت مهمي را به موسيقي عامه يا پاپ اختصاص داده بودند و تعابير و برداشت هايي ذهني در مورد جدايي موسيقي راك از عوام زدگي ارائه كرده بودند كه بنظر مبهم مي آمد. نمي دانم مؤلفين اين آثار واقعا به نوشته هاي خود ايمان دارند و يا اينكه تحت تاثير غلبه كمپاني هاي فرهنگ سازي حاكم بر اذهان توده ها دچار رعب و ترس، كرنش و يا خود سانسوري شده اند. از آنجا كه اين روزها خود موسيقي راك بخصوص در اروپا و آمريكا و بتبع آن در كشورهاي مقلد جهان سومي بيش از پيش تبديل به موسيقي عامه شده است، يا بايد نويسندگان اين كتابها در دوران قبل از دهه شصت ميلادي گير كرده باشند و يا اينكه در فهم معناي واژه هاي عام و خاص دچار سردرگمي و التقاط شده باشند. خواننده داخلي بايد از آسيب پنهاني كه در وحي منزل انگاشتن اين نوشته ها و يا اصولا هر متن ديگري نهفته است پرهيز كند؛ واكنشي كه از ساده ترين الفباي آگاهي ست و متاسفانه به آن توجهي نمي شود. به اختصار بايد بگويم كه نوع خاصي از رمانتيسم و تفريح اساس و وجه مشترك گرايش به موسيقي پاپ و راك است. و با اينكه اساس اين دو گرايش از نوعي آسانگيري مايه مي گيرد بخشي از توده تصميم به ايدئولوژيزه كردن اين فرايند آسانگيري نموده و راه خود را با انتخاب موسيقي راك بعنوان نوعي از دغدغه از همنوع خود جدا مي سازد. در حقيقت طبقه متوسط تـفـريـح را در درون خود طي يك فرايند معكوس سازي به نحوي ظاهري به عاملي ضد خود تبديل و نهادينه و دست آخر براي ايجاد نوعي از تفاوت در ميان همان طبقه صادر مي كند. اين نحوه موضع گيري به تبارشناسي طبقه متوسط و تمناي نهفته او براي دستيابي غير مستقيم و بي دردسر به وضعيتي مطلوب تر چه از لحاظ شهرت و چه از لحاظ كيفيت زندگي باز مي گردد.
از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است پس به قضيه فيلم باز مي گرديم. پيش از آن بايد بگويم كه فيلم بطور عمدي سياه و سفيد فيلمبرداري شده بود تا تداعي كننده سالهاي شصت ميلادي باشد. و اما خلاصه فيلم:
..داستان از دوستي دو جوان شروع شد. يكي از آنها يك آدم معمولي و خنگ و ديگري آدم عميق و تنهايي بود كه در كنج عزلت خود روي تختخواب دراز مي كشيد و شعر مي گفت! پدر اين دومي از آن انگلوساكسون هاي منضبط و ديسيپليني بود كه هميشه هم در حال روزنامه خواندن بود( چيزي شبيه فضاي دِ-وال پينك فلويد(. مادر خانه غذا درست مي كرد و كارش بيشتر اين بود كه پسرش را مدام براي صرف غذا صدا بزند. اين كار مادر تمركز پسر را كه هميشه مشغول شعر گفتن با صداي بلند بود از بين مي برد و عصبي اش مي كرد. وقتي هم كه از اتاق بيرون مي آمد با منظره پدري روزنامه به دست روبرو مي شد. تمام اين اتفاقات ديو عصيان را در پسر بيدار و بيدارتر مي كرد. يك روز اولي خواست كه نامزدش را به دومي معرفي كند براي همين هر دو به منزل خانواده دختر رفتند. اما دومي به اولي نامردي و خيانت كرد و پنهاني با دختر ازدواج كرد و بعد هم با هم فرار كردند. (ديگر اولي را نديديم، گويا بيچاره نقشش فقط انجام مسئله مربوطه براي دومي بوده). بالاخره دومي يك گروه موسيقي راك تاسيس كرد و خيلي معروف شد. بعدها يك مجري تلويزيون پيدا شد و براي اينكه پسر معترض و گروه مشهورش را به تلويزيون ببرد با او قرارداد بست. اما بعدها معلوم شد كه اين مجري تلويزيون يك سوء استفاده چي بوده است. او كت و شلوارمي پوشيد و وقتي كه اعضاي گروه فهميدند از آنها سوء استفاده شده در يك كافه به او فحش هاي خيلي ركيكي دادند. هرچند كه اين اتفاقات باعث نشد كه از شهرت گروه كاسته شود اما پسر از گروه جدا شد و تصميم گرفت به كودكان استثنايي كمك كند و بهمين خاطر شهرتش در ميان جوانان چندين برابر شد. با اينكه يك بار هم زنش از او رنجيده بود دوباره روابط خوبي با هم پيدا كردند و ...پايان.
بعضي از موضوعات فيلم به شكلهاي مختلف ده پانزده دفعه تكرار شد كه من از تكرار دوباره آنها اجتناب كردم. اما يك سؤال بزرگ و حل ناشدني در مورد اين فيلم هنوز برايم باقي مانده است. يعني تا همين امروز هم واقعا نفهميده ام كه قصد كارگردان از ساخت چنين فيلمي تمسخر اين گروه موسيقي بوده يا اينكه يك چيز مضحك با دقتي وصف ناپذير به تصوير كشيده شده است. از طرفي برخي كدهاي فيلم خيلي جالب بود و نشان مي داد كه فرهنگ حاكم بر قشر به اصطلاح روشنفكري كافه اي ] با طبقه روشنفكر واقعي جامعه اشتباه نشود [ از چه نوع نمونه هايي الگو مي گيرد. بعنوان مثال دقت كرده بودم كه در ميان اين طيف براي جذب و بهره برداري از بانوان از كلك هايي مثل اظهارعلاقمندي به سراي سالمندان، گورستان در نقش عامل يادآوري كننده پوچي جهان!، دنياي پر رمز و راز كودكان (بعنوان كساني كه از بزرگسالان بيشتر مي فهمند!) و كودكان استثنايي و غيره و غيره استفاده مي شود ولي بهيچ وجه تصور نمي كردم كه حتي اين مورد هم يك نمونه خارجي داشته باشد.
احتمال دارد كه تفاسير بيشماري بر عمق فلسفه نهفته در اين فيلم از سوي علاقمندان آن نوشته شده باشد بخصوص كه سياه و سفيد بودن هر فيلم يا تصويري دليل بر فلسفي بودن آن انگاشته مي شود! نمي دانم.. در هر حال آشنايي با يكي ديگر از ستارگان موسيقي راك براي من خالي از لطف نبود.
جستارهايي جسته گريخته...
خوشبختانه يا بدبختانه همه چيز همينجا و در همين جهان اتفاق مي افتد. به ياد دارم كه دوستي مي گفت انسان بايد تابع قوانين محيطي كه در آن زندگي مي كند باشد. جمله هوشمندانه ايست اما آسيب مهمی در وجه منفعت طلبانه چنين گفتار و در نتيجه كرداري نهفته است و آن محدود شدن حوزه ديد انساني و عدم توانايي در اشراف و نگرش كلي در نهايت امر است.
دانستن اينكه آنچه كه براي ما رخ مي دهد تابع قوانين همين جهان است امريست لازم اما نا كافي، و آنچه كه منجر به كامل شدن اين پازل مي شود نگاه انساني ما به جهان و همنوعانمان و نحوه نگرش و برنامه ريزي ما براي آينده انساني است.
بسياري از اوقات اتفاقات ناگوار و دلخراشي براي ما و يا ديگران مي افتند كه در برابر آنها احساس عجز و ناتواني مي كنيم. اتفاقاتي كه احساسات و عواطف ما را جريحه دار مي كنند. شايد تا وقتي كه درون گود يا نزديك به منبع حادثه هستيم غلبه اين اتفاقات بر ما باعث ناتواني مان از يافتن علل واقعي جريانات بشوند. اما با دور شدن از موضوع و نگاهي تحقيقي و تحليلي در خواهيم يافت كه اين قوانين طبيعي هستند كه بر تمام آنها حكم مي كنند. شايد اين رياضي وار نگريستن و رياضي وار نتيجه گرفتن در بدو امر قدري خشك و عملگرايانه باشد اما چه بهتر كه دليل چيزي را بدانيم تا اينكه با قرار دادن بخش اعظم آن در لايه اي از ابهام تصويري مبهم از جهان پيش رو داشته باشيم. اينكه بدانيم قوانيني طبيعي با مقداري پيچيدگي بيشتر] بدليل بهره گيري از عقل [ بر انسان بعنوان جزئي از طبيعت حكم مي كنند دليل بر حيوان انگاشتن انسان نيست و بيشتر اين عدم وقوف انسان بر آنچه كه بر او مي گذرد است كه او را از وجه انساني خود دور مي سازد.
به هر ميزان كه در جامعه اي ميزان توجه به شرايط و علل هر رخداد يا واقعه اي كمتر باشد انباشتگي رخداد هاي نا بهنجار بعدي و غير قابل پيش بيني بيشتر و ميزان اتفاقات خوشايند كمتر خواهد بود. اگر كه مقدار انباشتگي مشكلات امروز قابل توجه است ميزان عدم توجهات ديروزي بيشتر بوده است. نگاه انساني به همنوعان در كنار تجزيه و تحليل لحظه به لحظه هر آنچه كه مي گذرد دو وجه مهم يك نگاه رو به جلوست. دو وجهي كه از يك رابطه ديالكتيك برخوردارند و بعيد بنظر مي رسد كه تازگي خود را حتي تا زمانهاي بسيار دور از دست بدهند.
خودپرستي و حديث نفس صرف آسيب هاي مهم هر جامعه عقب افتاده و بحران زده اي هستند كه در آنها حتي هدف از پيوستن به جمع ارضاي نيازهاي شخصي است. در چنين جوامعي بعلت مخدوش بودن حريم شخصي افراد، تقاضاي فردگرايي تا آنجا اوج مي گيرد كه فرد مقابل صرفا بمثابه يك ابزار نگريسته مي شود و تا آنجايي مفيد تلقي مي شود كه بتواند براي من مفيد واقع شود. و اين در حقيقت نوعي از حيوانيت است. همينطور اين فردگرايي افراطي مي تواند تا آنجا پيش برود كه مفاهيم بزرگتر و گسترده تر از نفس انسانيت گرفته تا حريمي كه محل سكونت تمامي آن افراد است انكار شوند. يعني توجه به انسانيت با بهانه ساده لوحي و كشور با بهانه ناسيوناليسم يكسره طرد شوند.
در چنين وضعيتي گفتگو بطور كلي مسئله مردودي ست. چراكه افقي در پيش رو وجود ندارد كه بتوان بر مبناي آن به شور نشست و از آنجا كه همه چيز بر اساس منافع من برنامه ريزي شده است همه چيز هم بايد در تاييد من باشد. پس همنشيني با افراد هم نظر انتخاب بهتري بنظر مي رسد و بهانه اي مي شود براي تاييد شدن و نه جلو رفتن ] كه لازمه آن تحليل و نقد است [ و در نتيجه بوجود آمدن دار و دسته آدم هاي كاملا همشكل و يك جور يعني كلوني ها. محافلي بوجود مي آيند كه فلسفه وجودي شان ارضاي همان حس تاييدي ست كه در غيبت عاملي به نام گفتگو بوجود آمده اند. در حقيقت نوع ديگري از حيوانيت. اما چرا حيوانيت؟؟ زيرا انسان تنها در نقطه اي مي تواند از حيوان جدا انگاشته شود كه هدفي غير از ارضاء خود داشته باشد. ارضاء مي تواند فكري باشد اما براستي اگر عاملي به نام فكر يا تعقل از ابتدا عنصري مهم و حياتي تلقي مي شد چه دليلي براي واهمه از وارد شور شدن با ديگران و نقد شدن احتمالي از سوي ايشان وجود داشت؟ شايد همينجاست كه مي توان مفهوم حيوانيت و كلوني (تاثير پذيري صرف و آماده جهت دهي شدن) را يكي انگاشت.
غالب بودن وجه خاصي از رمانتيسم يعني نوعي احساسي گري خام و جعلي بر يك كلوني آسيب ديگري را متوجه آن مي سازد. به تعبيري آن را مهياي برنامه ريزي ميكند. اين برنامه ريزي براي برنامه ريز بسيار مهيج و براي اعضاي كلوني كاملا غير قابل تشخيص خواهد بود و در آخر هنگام بيرون آمدن از كارخانه فكري يك كلوني نظريه شخصي تلقي خواهد شد. يك كلوني در مواجهه با خوراكي كه برايش تدارك و در حقيقت برنامه ريزي شده كاملا منفعل است. به اين دليل كه از آغاز اساس بر تاييد بوده، پذيرش و يا عدم پذيرش يك محصول بايد از سوي تمامي اعضاء باشد و واكنش متفاوت نسبت به محصول مذكور از سوي بخشي از يك كلوني ناقض اصل تاييد و در نتيجه برابر با فروپاشي كل مجموعه است. ضمن اينكه محصولات ديگر هم بكلي بيگانه و نامفهوم تعبير مي شوند. اما بعنوان يك استثنا اگر خوراك ديگري بتواند در بخشي از يك كلوني نفوذ كند منجر به اختلاف هاي سطحي، جعلي، قاقد استدلال و رمانتيك به تبعيت از همان رمانتيسم جعلي خواهد شد.
حذف معلول تاييد و رويه ديگر اين سكه است. اين آسيب با بزرگتر شدن يك كلوني تشديد مي شود. بخصوص كه اين كلوني از يك گروه كوچك يا محفل معمولي تبديل به يك اجتماع بسيار بزرگ و شايد دست آخر يك جامعه بشود. كداميك از ما مي تواند خطرات حاصل از طرد و حذف عنصري غير همجهت از يك جامعه انساني را دست كم بگيرد؟ خطري كه مي تواند آرام آرام و درست زماني كه جمع مشغول امور خود است مسير خاصي را طي و در اين راستا خود را تقويت كند و يكباره و در موقعيتي نا معلوم به شوكه كردن جمع بپردازد و مقابل آن قرار بگيرد. بعضي اوقات چنين رويه اي آنچنان كه خانم Ayn Rand نظريه پرداز بزرگ معاصر معتقد است منجر به نتايج مثبتي مي شود. بنا به نظر خانم رند برآيند جمع هميشه رو به اشتباه و نتايج نادرست است و اين سلول هاي منفرد انساني هستند كه با زير نظر گرفتن حركات جمع و تكيه بر اراده خود فرصت اين را پيدا مي كنند كه دست به ابتكارات نوين بزنند. اختراعات بشري چيزي ازين دست هستند. اما بقيه حالات چطور؟
آن وجه مثبت شايد بخش قليلي از كل اين فرايند و آنهم در شرايطي خاص را شامل بشود. و بخش عمده آن بسمت ديگري سوق پيدا مي كند. بسمت چرخه باطل حذف/راديكاليسم . اكثريت اقليت را با برخورد راديكال از چرخه خود اخراج ] حذف [ مي كند. اقليت منتظر مي ماند. خود را تقويت مي كند و بر اكثريت فائق مي آيد و خود اكثريتي را تشكيل مي دهد و دوباره... چرخه باطلي كه بخاطر مبناي غير عقلاني آغازين مي تواند تا ابد ادامه پيدا كند...
يك كشيش، يك مرد جوان و زرنگ ترين آدم دنيا داخــل هواپيما نشسته بودند. ناگهان هواپيما دچار نقـص فني مي شود و مسافران مجبور مي شوند تا با چتر نجات از هواپيما بيرون بپرند. اما مشكل اينجا بود كـه فقط دو چتر نجات وجود داشت...
زرنگ ترين ( و در عين حال كاردرست ترين و با هوش ترين ) آدم دنيا خطاب به ديگر مسـافران گفت؛ همانطور كه ميدانيد من از همه شما با هوش تر و زرنگ ترهستم و به اين خاطر حق تقدم با من است. سپس بدون اينكه نظر كسي را بپرسد چتر را برداشت و از هواپيما بيرون پريد. حال فقط يك چتر نجات باقي مانده بود. مرد جوان رو به كشيش كرد و گفت پدر، مردم به شما نياز دارند پس لطفا چتر را برداريد و جانتان را نجات دهيد. كشيش در پاسخ مرد جوان گفت كه نگران نباش پسرم! چيزي كه زرنگ ترين آدم دنيا برداشت نه چتر نجات، بلكه چمدان من بود!!
نتيجه گيري درماني: بعضي وقتها زرنگ ترين آدم هاي دنيا خيلي زودتر از آنكه ما بفهميم يا خودمان را حرص بدهيم سقط شده اند.
نتيجه گيري انساني: بعضي وقتها اگر خست به خرج ندهيد و مهربان و دست و دلباز باشيد زرنگ ترين آدم هاي دنيا با آغوش باز منتظرند تا از دستشان خلاص بشويد.
نتيجه گيري روانكاوانه: بر اساس يك كهن الگو حسي ناخودآگاه به آدم هاي زرنگ مي گويد كه هميشه زودتر از ديگران مي پرند.
نتيجه گيري معناگرا: بخاطر حس هفتم قوي اي كه دارم فكر مي كنم تصوير منظره زير پايم را قبلا ديده ام...
نتيجه گيري حيواني: بر اساس يك تحقيق آماري خنگ ترين آدم هاي دنيا بتدريج از گرسنگي تلف مي شوند و زرنگ ترين آدم هاي دنيا كه بقيه را حيوان فرض مي كنند از ترس تمام شدن يونجه ها قبلا تركيده اند.
نتيجه گيري ادبي/اقتصادي: استفاده بيش از حد صفت عالي "ترين" در يك جمله، غلط دستوري محسوب مي شود و زياده روی در آن براي هيچ انسان عاقلي توصیه نمي شود.
نتيجه گيري سينمايي: براي شركت در جشنواره كن زياد عجله نكنيد و قبل از سفر كتاب خاطرات آدم هاي زرنگ را حداقل يك بار مطالعه كنيد.
نتيجه گيري آنتوني رابينزي: براي حفظ جان خود هم كه شده هر روز سه وعده جلو آينه برويد و جمله "من آدم موفق و زرنگي نيستم" را تكرار كنيد.
نتيجه گيري فلسفي: اگر زرنگ ترين آدم دنيا به اندازه يك هزارم خنگ ترين آدم دنيا مي توانست در زرنگ بودن خود شك كند...!!
نتيجه گيري اخلاقي: زياد هم به داستان ها و حكايت هاي آموزنده دلخوش نباشيد و محض اطمينان هميشه يك چتر نجات همراه داشته باشيد.
.
.
و اما مسابقه عكس فرش دستباف ايران...

هر از چندگاهي متوجه مي شوم كه يك چيزهايي و يك جاهايي وجود دارند! مثل همين يكي دو سال پيش كه با وجود سكونت سي ساله ام در تهــــــــران متوجه شدم كه جايي به اسم "خانه هنرمندان" وجود دارد. چند وقت پيش هم متوجه شدم كه مهارتهايي هست كه مي توان از آنها استفاده هم كرد.
البته هنوز هم هرچقدر فكر مي كنم فلسفه اين اكتشافات دررشته كاري خودم را آنهم در شهري كه در آن زندگـي مي كنم متوجه نمي شوم. بعضـي وقتـها فكر مي كنم كه فلســـفه بسيـار پيچيده اي پشت اين جريـانـات است و احتمـالا بدليل اينكه پاي هرمسئله عقلاني و انساني اي در ساختار مسائل اجتماعي ما مي لنگد بايد پشت اين مسئله هم يك دليل معنوي و ماورائي اي وجود داشــته باشد. البته طبق معمول با مراجعه به سحر و جادو چيزي دستگيرم نمي شود و سعي مي كنم از همان عقلانيات ناقابل كمك بگيرم.
وقتيكه مقداري به مخيله ام فشار مي آورم به خاطر مي آورم كه انگار همين ده سال پيش بود كه جلو در تالار ــ رودكـي رژه مي رفتم و تبليغ بزرگ اجراي سـربـداران را فقط نگاه مي كردم و آن مبلغ ناقابل –به ناقابلي همـان عقلانيات- را نداشتيم و نمي توانستيم جور كنيم تا به ديدن موسيقي مورد علاقـه ام كه ميزان به ميـزان اش را حفـظ بودم برويم.اتفاقي كه بعدها چه افتاده باشد و چه نيافتاده باشد ديگرمن در مسيري نبودم تا چنين جرياناتي را دنبال كنم. شايد براي همين هم بود كه تا مدتها نمي دانستم آن كه سر چهارراه وليعصر است تالار رودكــــي است يا آن كه سر حافظ قرار دارد. بعدا هم تشخيص تالار رودكي از وحدت يكي از مقولات پيچيده و رياضياتي من شد كه با تمرين موفق شدم حل اش كنم. اما امروز هم فهميده ام كل جریان آنقدر هم خاص و جدی نیست که شناخت و تمـايز قائل بودن بين اين مكـانها مسئـله اي را حل كند.
بعضي وقتها هم فكر مي كنم به اين دليل كه تعدادي آدم همشـكل و هم ريخت و قيافه دور هم جمـع مي شوند و يك بساطي راه مي اندازند يا مكاني را بعنوان مقر گردهمايي براي تاييد خود انتخاب مي كنند يا مثلا اسم خودشـان را مي گذارند هنرمند و معمار و اديب و.. بيش از آنكه به كار آيد يا كمك كننده باشد خود تبديل به عامل مهمي بـراي عدم اطلاع رساني مي شود. زيرا با چرخيدن دور خود، هم شـائبه وجود و حضور احتمـالي افراد يا عقايد ديگــر را بيش از پيش منكـر مي شوند و هم دوري ها را تشديد مي كنند. اين يك آفت بزرگ است و هر چـقدر عـــده اي بيشتر داخل هم بلولند و دايره خود را محدود تر كنند و از سخـن گفتن با ديگـري بدليل هراس از نقـد شدن دوري كنند و بپرهيزند بر فساد و ركـود خود بيشتر دامن ميزنند و دست آخر با كولـه باري از توهمات و عصبيت ها و نا شنوايي ها نه با فشار عامل بيروني كه به گواه سرانجام هر جريـان نقـد نـاپذيري سقــوط خواهند كرد. بـهـترين مثال براي چنين تراژدي اي مثال خوردن تا لحظه تركيدن است.
اما شايد مهم ترين دليل من براي جدي نگرفتن رخدادها و جريانات -كه شايد هم درست نبوده- از اينجا نشات مـي گرفت كه، وقتي به افت كيفي و شيب تند نزولي يك جريان يكطرفه معتقد هستيد بتدريج عطـايش را به لقـايش مـي بخشيد. جرياناتي كه بيش از آنكه آگاهي و كيفيت را نشانه بروند صرفا در پـي گذران امـورات و تبليغـــــات خود هستند. الـبته شكـي نيست كه در اين ميان احتمـال وقـوع يك اتفاق خوب هم وجود دارد اما...
" شركت در مسابقه عكس فرش دستباف ايران " براي من موقعيتي بود تا احتمالا به خودم و ديگران اثبات كنم كه يك موجود اجتماعي هستم! و سنت شكنانه سعي دارم در يكي از اين جريانات هنري شركت كنم و به نوبه خودم سهيم شوم تا مبادا طبق معمول به بد بيني و انزوا طلبي متهم شوم.
اين تصميم را در حالي گرفتم كه از قبل با ديدن نام داوران اين مسابقه -كه البته ناصر تقوايي از آنــها مستثني ست- عاقبتِ آن را نه حدس كه به يقين تخمين زده بودم. با اينحال علاوه بر اينـكه بدنبال كسب جايزه اي هم نبودم پيش از آنكه در صدد اثبــــات جمع دوســتي ام باشم مي خواســتم از صحت و سقم افكار و نظراتم بيشترمطلع شوم. هرچند كه معتقد بودم آزمـوده را آزمـودن خطاست و ميان فناتيسـم و عقيده مبتني بر تجربه هم فاصله بسيار است.
به هر حال پس از مدتي انتظار داوران نتايج مسابقه را اعــلام كردند. قرار بود سه نفر بعنوان نفرات اول تا سوم و تعداد هشتاد عكس هم بعنوان عكس هاي برگزيده انتخــاب شوند. مسئولان مسابقه عكس ها را اعـــم از برندگان و برگـزيدگان روي سايت گذاشتند و... بله جهـــاني را در تحير انتخــاب هاي عجيب و غريب خود فرو گذاشتند. فكر مي كردم قاعـدتا بايد هر شركت كننده اي از خود پرسيده باشد كه آيا عكس يا عكس هايي بهتر از آنچه كه اينجا ديده مي شود وجـود نداشته است كه داوران دست به چنين گزينشي زده اند؟
حتي روزي كه براي ارسال عكس ها به محل مربوطه رفته بودم عكــس هاي بسيارخوبي ديدم و مطمئن بودم كه حداقل يكي دو تا از اين عكس ها اگر برنده هم نشوند مسلمــا جزو عــكس هاي برگزيده خواهند بود. اما بخـش عمـده عــكس هاي روي سـايت آنـقدر ضعيف بودند كه احتمالات مختلفي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. اگر در بدترين حالت ممكن شركت كنندگان از نتايج مسابقه رضايت دارند كه مسئله خود بخود و به خوبي و خوشي منتفي ست و فرد ناراضي بايد سرچشمه هاي لغزش را در خود جستجو كند. اگر هم شركت كنندگان نارضايتي خود را اعلام كرده اند كه صدايي شنيده نشده است. در حالت آخر هم شايد واهمه محروميت از شركت در مسابقات بعدي آنها را از ابراز هرگونه اعتراضي منصرف داشته است كه اگر چنين ذهنيتي در هنرمندان شكل گرفته باشد انصافا محافظه كاري تا به اين حد براي جامعه هنري ما مايه تاسف است...
داوران ديگر اين مسابقه را مي شناسم. اما برای من عجيب تر از همه اينها پذيرفتن داوري از سوي تقوايي بود. او سالها پيش از اين و در زمان ساخت فيلم كاغذ بي خط به رغم انگيزه هاي مثبت و نوآورانه خود تاوان آزمودن و وارد شدن به فضاهاي به زعم ديدگاه غالب جوان و نو، و بقول معروف جوانكي و فاقد انديشه را پرداخته است.
هنوز هم نمي توانم قبول كنم كه تقوايي با آگاهي از ماهيت چنين مسابقه اي داوري آن را پذيرفته باشد. چرا كه او هم فيلمساز قابلي ست و هم عكاسي توانا و به عمق جريانهاي اجتماعي و هنري اشراف دارد و جايگاه او فراتر از آنست كه بر چنين مسندي بنشيند. اميدوارم كه اگر قرار است سنت اين برنامه ها و مراسم يكسويه طبق روال گذشته ادامه پيدا كند تقوايي خود را از اين جريانات مبرا سازد و با حضور خود باعث مشروعيت بخشيدن به چنين برنامه هايي كه حاصلي جز سرخوردگي و نا اميدي هنرمندان با ذوق و توانمند ندارند نشود. اما اينكه چنين جرياناتي روزي به اصلاح خود بپردازند...
زندگی آرام مرگ...

مسافر پهندشتی ام که در آن مرگ
آسوده تر از هر جنبنده ای زیر
گرمای نیستی خویش
می زید.
دو شب پيش اين قطعه بسيار ارزشمند را بهمراه يك كپي از پارتيتور" روندو كاپريچيو " و يكي ديگر از آثار مرحوم مرتضي حنانه از دوست محقق و ارجمندم آقاي عليرضا ميرعلينقي دريافت كردم. از اين دوست عزيز و تمامي محققين محترم كه هر كدام به طريقي سعي در حفظ و نگهداري اين ميراث ملي دارند تشكر مي كنم.
ماجراي من و اين پيك سحري

اواخر سال 86 بود كه با پيشنهاد آقای پورقناد يكي از دوستان محترم نوازنده سه تار كار ساخت يك قطعه براي سه تار و اركستر زهي رو روي تصنيف معروف پيك سحري اثر مهندس همايون خرّم شروع كردم. قرار بود كه سه تار به جاي صداي خواننده بنشينه و نوازنده هم تكنيك هاي جديدي براي سه تار استفاده كنه، همينطور تنظيم جديدي روي پيك سحري انجام بشه و ملودي ها و تمهيدات جديد اركستـري هم در حد مقدور به فضاي قطعه اضافه بشه...